میخوام حرف بزنم...

من از زندگی کسی حذف شدم که برای داشتنش خیلی ها رو حذف کردم

اﻣﺸﺐ ﺻﺪﺍ ﺑﻪ ﺻﺪﺍﯾﻢ ﻧﻤﯽ ﺭﺳﺪ .....

ﺑﻐﻀﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ، ﺑﻪ ﺩﺍﺩﻡ ﻧﻤﯽ ﺭﺳﺪ !

ﺍﻣﺸﺐ ﺩﻟـــﻢ ﮔﺮﻓﺘــﻪ، ﻏﻤﻢ ﺑﯽ ﻧﻬﺎﯾﺖ ﺍﺳﺖ ...

ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑﻪ ﭘﺎﯼِ ﺍﺷﮏ ﻫﺎﯾﻢ ﻧﻤﯽ ﺭﺳﺪ ....

ﻫﯽ ﺑﻐﺾ ﻣﯿﮑﻨﻢ .. ﺍﺷﮑﻢ ﺟﺎﺭﯼ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ....

ﺍﯾﻦ ﺍﺷﮏ ﻫﻢ ، ﺑﻪ ﺩﺍﺩِ ﺣﺎﻟﻢ ﻧﻤﯽ ﺭﺳﺪ !

ﺍﯾﻦ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻣﯿﺸِﮑﻨﺪ، ﺧﻮﺭﺩ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ...

ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﭘﺎﯼِ ﻫﺎﯼ ﻫﺎﯾﻢ ﻧﻤﯽ ﺭﺳﺪ ....

ﻣﻦ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕِ ﻗﺸﻨﮕﯽ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺩﺍﺷﺘﻢ ....

ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺩ ﻫﺎ ﺑﻪ ﭘﺎﯼِ ﺁﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﺭﺳﺪ .......

ﻗﻠﺒﻢ ﺷﮑﺴﺘﻪ، ﺳﮑﻮﺗﻢ ﺩﺭﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ

ﺍﯾﻦ ﮔﺮﯾﻪ ﻫﺎ ﭼﺮﺍ ﺑﻪ ﺩﺍﺩﻡ ﻧﻤﯽ ﺭﺳﺪ

!!! ﻟﻌﻨﺖ ﺑﻪ ﻫﺮ ﭼﻪ ﻫﺴﺘﯽ ﻭُ ﺍﯾﻦ ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻟﯽ ﺍﺕ ....

ﺣﺘﯽ ﺻﺪﺍﯼِ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﺭﺳﺪ !

ﻣﻦ ﺩﺭﺩ ﻣﯽ ﮐﺸﻢ ﺍﯾﻨﺠﺎ ....

ﺁﺭﺍﻡ ﺧُﻔﺘﻪ ﺍﯼ ... ﻧﻔﺮﯾﻦِ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺳﺮﺳﺮﺍﯾﺖ ﻧﻤﯽ ﺭﺳﺪ

! ﺍﺯ ﺑﺲ ﻋﺰﯾﺰ ﺑﻮﺩﯼ ﻭُ ﻫﺴﺘﯽ ﺳﺒﺐ ﺷﺪﻩ ...

ﺍﯾﻦ ﻧﺎﻟﻪ ﻫﺎ ﺑﻪ ﻗﻠﺐِ ﺳﯿﺎﻫﺖ ﻧﻤﯽ ﺭﺳﺪ !

ﺭﻓﺘﯽ؟ ﺑﺮﻭ ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺖ ... ﺳﻔﺮ ﺑﻪ ﺧﯿﺮ ...

ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﺩﻭﺭ ﺷﺪﯼ ﺻﺪﺍﯾﻢ ﻧﻤﯽ ﺭﺳﺪ ....

ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﻣﯽ ﺳﭙﺎﺭﻣَﺖ ....

ﺑﯽ ﻣﻬﺮﯼ ﺍﺕ ﺑﻪ ﭘﺎﯼ ﻭﻓﺎﯾﻢ ﻧﻤﯽ ﺭﺳﺪ!

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم تیر 1393ساعت 0:45 توسط حسین| |

ﮔﻔﺖ ﭼﻲ ﺷﺪﻱ؟ ? ﭼﺮﺍ ﺍﻳﻨﺠﻮﺭﻳﻲ؟
ﺳﺮﻣﻮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﮔﻔﺘﻢ ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ
ﮔﻔﺖ ﭼﺮﺍ ﺳﺮﺗﻮ ﻣﻲ ﻧﺪﺍﺯﻱ ﭘﺎﻳﻴﻦ؟
ﮔﻔﺘﻢ ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ
ﮔﻔﺖ ﺩﻟﺖ ﻭﺍﺳﻢ ﺗﻨﮓ ﻧﺸﺪﻩ؟
ﮔﻔﺘﻢ ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ...

ﮔﻔﺖ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﻱ؟
ﮔﻔﺘﻢ ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ
ﮔﻔﺖ ﻫﻨﻮﺯ ﺩﻭﺳﻢ ﺩﺍﺭﯼ؟
ﮔﻔﺘﻢ ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ
ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪ
ﮔﻔﺖ ﺍﮔﻪ ﻣﻬﻢ ﻧﺒﻮﺩ ﮐﻪ ﻧﻤﻲ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ
ﮔﻔﺘﻢ ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ
ﻳﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪﻱ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ
ﮔﻔﺘﻢ ﭼﻲ؟
ﮔﻔﺖ ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﭼﻴﺰﺍﻳﻲ ﮐﻪ ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ
ﻭ ﺭﻓﺖ
ﺳﺮﻣﻮ ﺑﺎﻻ ﺍﻭﺭﺩﻡ ﺗﺎ ﺭﻓﺘﻨﺶ ﻭ ﺑﺒﻴﻨﻢ
ﺩﺍﺩ ﺯﺩ ﻧﮕﺎﻩ ﻧﮑﻦ ﭼﻴﺰﻱ ﺭﻭ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﺕ ﻣﻬﻢ
ﻧﻴﺴﺖ
ﻣﻦ ﻫﻴﭻ ﻭﻗﺖ ﻧﮕﻔﺘﻢ ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺘﻲ
ﻓﻘﻂ ﮔﻔﺘﻢ :
ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﺩﺭﺩﺍﻱ ﻣﻦ
ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﺍﻳﻦ ﺩﻝ ﻣﻦ
ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﺩﺭﺩ ﺩﻻﻡ
ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﻏﺼﻪ ﻫﺎﻡ
ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﺩﻝ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﻫﺎﻡ
ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﻲ ﺻﺪﺍ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺍﻡ
ﻳﺎ ﺍﻳﻨﮑﻪ ﮔﻤﺸﺪﻧﻢ
ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﻧﺒﻮﺩﻧﻢ
ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﻫﻨﻮﺯ ﺑﺮﺍﺕ ﻣﯿﻤﯿﺮﻡ
ﻣﻬﻢ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻱ ﮐﻪ ﺩﻳﮕﻪ ﻧﻴﺴﺘﻲ
ﺩﻳﮕﻪ هيچى واسم مهم نيست......
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 16:26 توسط حسین| |

به سلامتی پسری که موقع خدافظی به دوست دخترش گفت:

اگه برے میشے اسم دخترم اگه بمونے میشے مادر دخترم...

 سلامتے عشق اول زندگیت که نه میتونے بھش زنگ بزنے

نه میتونے بھش فک نکنے...

به سلامتے لبخندے که کمکت میکنه تا برا همه توضیح ندی حالت داغونه...

به سلامتے اونایے که با هر چے بر خوردن آس موندن...

به سلامتے سیگارم که بهم یاد داد

عاقبت سوختن واسه یه نفر زیر پا له شدن...

 به سلامتے زمانے که تو آرایشگاه مردونه فقط مو کوتاه میکردن...

 به سلامتے پسرے که حتی یه بارم به خودش اجازه نداد دستش به... عشقش بخوره ولے پاش بیفته دستاشو واسه عشقش میده...

به سلامتے عشقے که طالعش به اسمت نبود ولے ھنوزم دوستش دارے...

به سلامتے کسایے که پاے ھم پیر شدن ولے از ھم سیر نشدن...

به سلامتے کسے که بخاطر عشقش میره عرق میخورون،ولی نمیدونه عشقش داره زیر پای یکے دیگه عرق میکنه...

به سلامتے سربازے که بخاطر عشقش میره سربازی تا مرد شه ولے وقتے برمیگرده میبینه عشقش زن شده...

به سلامتے اونایے که خودشون ثابت کردن لیاقت ما رو ندارن..

به سلامتے رفیقے که یه روز میاد سر خاکم،ولی نمیتونم جلوش پاشم،ا

ما خیالم راحته خاک زیر پاشم...

به سلامتے پسرے که تیپ وقیافش به روزه ولی غیرتش مال زمان پدرشه...

به سلامتے اونے که تو هر پیکش دنبال عشقش میگرده ولے عشقش مزه شراب یکی دیگست....و به سلامتی همه دوستان گلم.

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 15:52 توسط حسین| |

پیرمرد از دختر پرسید :

- غمگینی؟

- نه

- مطمئنی؟

- نه
...

- چرا گریه می کنی؟

- دوستام منو دوست ندارن.

- چرا؟

- چون قشنگ نیستم

- قبلا اینو به تو گفتن؟

- نه

- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.

- راست می گی؟

- از ته قلبم آره

دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد.

چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای

سفیدش رو بیرون آورد و رفت ...

به راحتی میشه دل دیگران رو شاد کرد حتی با یک حرف ساده
.
 
عزیزم تو هم میتونی شادم کنی؟
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393ساعت 23:40 توسط حسین| |

از ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ : چه کسی ﺭﺍ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ ؟

ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ خندید و ﮔﻔﺖ: "ﻋﺸﻘﻢ" ﺭﺍ...
ﮔﻔﺘﻨﺪ : "ﻋﺸﻘﺖ" ﮐﯿﺴﺖ ؟؟ ﮔﻔﺖ : "ﻋﺸﻘﯽ" ﻧﺪﺍﺭﻡ !!
...
ﺧﻨﺪﯾﺪﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﺑﺮﺍﯼ "ﻋﺸﻘﺖ" ﺣﺎﺿﺮﯼ ﭼﻪ کارها ﮐﻨﯽ....؟

ﮔﻔﺖ : ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻋﺎﻗﻼﻥ ﻧﻤﯿﺸﻮﻡ، ﻧﺎﻣﺮﺩﯼ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻢ...، خیانت نمیکنم...
دور نمیزنم.... وعده سر خرمن نمیدهم...دروغ نمیگویم..خیانت نمیکنم....

و ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﺍﺷﺖ، ﺗﻨﻬﺎﯾﺶ ﻧﻤﯿﮕﺬﺍﺭﻡ، ﻣﯿﭙﺮﺳﺘﻤﺶ...
ﺑﯽ ﻭﻓﺎﯾﯽ ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ، ﺑﺎ ﺍﻭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻮﺩ ..
برایش فداکاری خواهم کرد..ناراحت و نگرانش نمیکنم...غمخوارش میشوم...

ﮔﻔﺘﻨﺪ : ولی ﺍﮔﺮ ﺗﻨﻬﺎﯾﺖ ﮔﺬﺍﺷﺖ ...، ﺍﮔﺮ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﻧﺪﺍﺷﺖ ..، اﮔﺮ ﻧﺎﻣﺮﺩﯼ ﮐﺮﺩ ، ﺍﮔﺮ ﺑﯽ ﻭﻓﺎ ﺑﻮﺩ..اگر ترکت کرد ﭼﻪ...؟

اشک بر چشمانش حلقه زد و ﮔﻔﺖ : ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﻧﺒﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﻦ "ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ" ﻧﻤﯿﺸﺪم..

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392ساعت 23:11 توسط حسین| |

هوا تاریک و  من پای عکساتم 

 نمیتونم بخوابم اخه دل تنگ چشماتم 

توی چی  ؟ تو چی ؟ خوابی

دارم حرفاتو دوره میکنم

شبا بد جوری بی طابم

الان تنها نشستم با خودم

اره درگیر رویاتم 

تو چی ؟ تو چی ؟ خوابی

تو یادت نیست حرفاتو 

چی بوده بین من با تو 

توی که رفتی و گفتی

دیگه از زندگیم بیرون بکش پاتو 

نمیتونه دیگه هچی ببنده راه اشکامو

اخه پر کرده تو قلبت  یکی یه مدته جامو

دلم شور میزنه واست 

نذار ناراحتت باشم 

نمیدونی چقدر سخته

همش دلواپست باشم 

تو یادت نیست حرفاتو 

چی بوده بین من با تو 

توی که رفتی و گفتی

دیگه از زندگیم بیرون بکش پاتو 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1392ساعت 0:24 توسط حسین| |

به چه قیمت منو تنها با خودم گذاشتی رفتی

با یه سنگ بی وفایی دلمو زدی شکستی

تو نباشی دل خسته ام پر درده خیلی سرده

رو درخته فصل پاییز  مثل برگ سرد زرده

نگو عشقم دیگه دیره  که دل من زود میگیره

بیا پیشم تا همیشه  نفس من جون بگیره

اما انگار بیخیالی  از چی من گله داری

تو ی جاده منو تنها با حسودا جا میزاری .

اون گل سرخی که دادی مونده با عکسات  یه گوشه  من از دلت خبر دارم الان دارم  الان واسه اون میجوشه  رفتن تو یه  قصه شد نوشتمش  تو دفترم میمونه این قصه  تلخ همیشه توی خاطرم 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1392ساعت 23:41 توسط حسین| |

عزیز جونم برس به دادم                         فدات بشم من  برس به دادم

اینه جوابم  دوست میدارم                      اگه که میشه بمون کنارم

بیا بگم که  واست میمیرم                     بدون تو  از این دنیا سیرم

مگه میمردی  بهم میگفتی                  من و میخواستی بهم میگفتی

خیلی واقته واست یه دل زار گریه نکردم

خدا خودش میدونه که یه بار خطا نکردم

 

 

بیا دیگه تحمل اینقدر انتظار و ندارم

نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1392ساعت 23:19 توسط حسین| |

 

Ayrılık küçük sevgileri oldurur ama büyük sevgileri güçlendirir. Tıpkı rüzgârın mumu söndürüp yangını güçlendirdiği gibi... Bizim de sevgimiz hep yasayacak ve daha da güçlenecek sevgilim. Nice sevgililer günlerinde birlikte olmak dileğiyle

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1392ساعت 22:42 توسط حسین| |

بیشتر از ان که تصور کنی  خیانت دیده ام  وبیشتر از ان که باور کنی  قلبم را شکستن

اما تو  اما تو  نه خیانت کردی و نه قلبم را شکستی 

تو جگرم را اتش زدی

زبانم میگوید به امید روزی که  روزگارت سیاه تر از پر کلاغ

تیره تر از غروب  وغمگین تر از دم جدایی باشد

اما دلم میگوید  به امید روزی که

اشیانت بالاتر از اشیانه عقاب چشم انداز نگاه ات زیبا تر از بهشت

بر لبانت لبخند  و صد هزار پری کنیزت باشند

تو که تازه رسیدی از گر به راه

تو که تازه به دل ما رسیدی

تو چه جوری مارو دیونه دیدی ؟

تو چه جور نقشه برامون کشیدی؟

عمریه که عاشق خدایی این دل ما

اخر خطه و باز فدایی این دل ما

تو یکی بیا و  از پشت دیگه خنجرش نزن

زلفقار عشقتو تو یکی بر سرش نزن

دل مارو تو دیگه در به در این در و اون درش نکن 

گل ما روبه خزونه تو باعشقت دیگه پرپرش نکن

بیچاره خوش باور و ساده و پاک دل ما

واسه یک ذره وفا عمری هلاکه دل ما

بیا با ما تو یکی از ته دل یار بشو

راست راستی  بیا با ما عمری گرفتار بشو

تو که تازه رسیدی از گر به راه

تو که تازه به دل ما رسیدی

تو چه جوری مارو دیونه دیدی ؟

تو چه جور نقشه برامون کشیدی ؟

نکنه حوس گریبون دلت رو بگیره

نکنه تا جون گرفت  دوباره این دل بمیره

نکنه اشک مارو تو هم بخوای دربیاری

نکنه حوصله مونو  تو بخوای سر بیاری

ما دیگه حوصله حرفای پوچو نداریم

ما دیگه خسته شدیم طاقت کوچ و نداریم

سر به سرم بذار ولی سر به سر دلم نذار

یه باری از دوشم بگیر مشکل رو مشکلم نذار

نکنه اشک مارو تو هم بخوای در بیاری

نکنه حوصله مونو تو بخوای سر بیاری

ما دیگه حوصله حرفای پوچو نداریم

ما دیگه خسته شدیم طاقت کوچو نداریم

بیا با ما تو یکی از ته دل یار بشو

راست راستی بیا با ما عمری گرفتار بشو

ای زاده هفت پشت اصالت

در مکتب عشاق اگر این بود جوابت

لعنت به تو  ذات خرابت

ای شنا گر قابل  تو اب نمیدیدی

بازیچه شبگردان مهتاب نمیدیدی

ای زاده هفت پشت اصالت

تفسیر تو این بود اگر از اصل نجابت

لعنت به تو  و  ذات خرابت

اینک تو و این مرداب

اینک تو این مهتاب

بیداری اگر این است رفتیم دگر در خواب

ای کرم بدن شب تاب

به به چه قشنگی تو در این نقش بر ابت

لعنت به تو و ذات خرابت

رفتیم و از این رفتن

بسیار تو را بخشید

ازادی و  قلب تو بر رفتن ما خندید

ان تازه رس نو بر گر حال مرا پرسید

 او شکر خدا گفتم و راضی زثوابت

لعنت به تو و ذات خرابت

بر اصل و نصب باری

ای اصل و نصب  عالی

ای کاش نبینی تو  ان رو که پامالی

ای عاشق پوشالی

اینک تو  و جولانگه  مستان شرابت

لعنت به تو و ذات خرابت

ای عاشق پوشالی

گفتم که گلی

افسوس پا تا به سرت خاره

ای بی خبر و مدهوش

این مستی و پیروزی چند است و نه بسیاره

سقای هزار تشنه اواره

سیراب شدن جملگی از اب سرابت

لعنت به تو  و ذات خرابت

در اینه ات بنگر حیوان صفتی بینی

حاشا مکن این باور  این دست تو نیست اینی

این است ترازوی عدالت

تو پادشاه مکر و رزالت

ارزانی ان تازه رس خوش قد و قامت

تو پیش کش و قصه ما هم به سلامت

ای زاده هفت پشت اصالت

تفسیر تو این بود اگر از اصل نجابت

لعنت به تو و ذات خرابت

پایان سخن بشنو

این قائله شد از نو

در مکتب عشاق اگر این بود همه صبر و قرارم

گر حوصله این بود و چنین پا به فرارم

اینگونه اگر گربه صفت بودم و حاضر به جوابم

لعنت به منو  عشق و بر این ذات خرابم 

اینک تو  و این مرداب 

اینک تو و این مهتاب

بیداری اگر این است  رفتیم دگر در خواب

ای کرم بدن شب تاب 

به به چه قشنگی تو در این نقش بر ابت

لعنت به تو و ذات خرابت

مرحبا

مرحبا چه قلب سنگی داشتی تو

چه دل شهر فرنگی داشتی تو

مرحبا به این همه عشق و وفا

چه دل زبر و زرنگی داشتی تو

به خیالم که تو شاه پرییونی

با وفایی  خوب و پاکی مهربونی

به خیالم که اگه وفا کنم من

قدر این مهر و وفا رو تو  میدونی  

به خیالم که  تویی عصای پیریم

توی دستات دستای منو میگیری

به خیالم که در این عهد جوانی 

لحظه ای رو بی وجودم نمیمونی 

چه خیال پوچ و چه فکر محالی 

همه قصه همه رویا همه والی 

دنبال  یه روزنه یه روشنایی

گشتم و ندیدم اما جز سیاهی

مرحبا

مرحبا چه قلب سنگی داشتی تو

چه دل شهر فرنگی داشتی تو

مرحبا به این همه  عشق و وفا

چه دل زبر و زرنگی داشتی تو

منو بگو

منو بگو چه ساده دل چه ساده و چه خوش خیال

زیر چه ابر تیره ای

باز کرده بودم پر و بال

تورو بگو

تورو بگو چه بی وفا

انگار نه انگار با منی

نشستی با رقیب من

حرف از محبت میزنی

مرحبا چه قلب سنگی داشتی تو

چه دل شهر فرنگی داشتی تو

مرحبا به این همه عشق و وفا

چه دل زبر و زرنگی داشتی تو

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1392ساعت 23:53 توسط حسین| |

میدونی؟

دل كه رنجيد از كسي ، خرسند كردن مشكل است ، شيشه بشكسته را پيوند كردن مشكل است ، كوه را با آن بزرگي مي توان هموار كرد ، حرف ناهموار را هموار كردن مشكل است


سلامتی همــه اونــایی که خــوبــی کردن ولی بدی دیدین ,
رفاقت کردن ولی نارفیقی دیدن ,
راست گفتن ولی همش دروغ شـنیدن ,
واسه همه دست رفاقت دراز کردن ولی رو دست خوردن ,
هیچ کس رو تنها نذاشتن ولی تنها مـــوندن…


به خیالت نمیفهمم یواشکی مرا درخاطراتت مرور میکنی ؟

کاش تو این قدر مغرور نبودی ...


تا بود همین بود

همیشه دلتنگ کسی هستیم که نیست

و حوصله کسی رو نداریم که هست

بعد شکایت میکنیم از تنهایی هامون


ﺑﺨــــــــــــــــــــــــــﻮﻧﺶ . . .
* ﭘﯿﮏ ﺍﻭﻝ ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﻭﻥ ﺳﺮﺑﺎﺯﯼ ﮐﻪ ﺗﻮ ﭘﺎﺩﮔﺎﻧﻪ ﻭﻣﻮﻗﻊ ﺷﺎﻡ
ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺖ
ﺩﺧﺘﺮﺵ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻪ ! ﺍﻣﺎ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺩﺍﺭﻩ ﺷﺎﻡ ﻭﺑﺎﯾﻪ ﭘﺴﺮﻩ ﺩﯾﮕﻪ ﺗﻮ
ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ...

ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ.
* ﭘﯿﮏ ﺩﻭﻡ ﺏ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ ﻓﻬﻤﯿﺪ ﻋﺸﻘﺶ ﺑﺎ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ
ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺭﻓﯿﻖ ﺷﺪﻩ
ﺯﻧﮓ ﺯﺩ ﻭ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺖ : ﺳﻼﻡ ﺁﺑﺠﯽ !!!
* ﭘﯿﮏ ﺳﻮﻡ ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻧﻤﯿﮑﺸﻪ ﭼﻮﻥ ﺩﺍﺭﻩ ﯾﻪ
ﻋﻤﺮ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ
ﻣﯿﮑﺸﻪ ...
* ﭘﯿﮏ ﭼﻬﺎﺭﻡ ﺑﺴﻼﻣﺘﯽ ﺳﺮﺑﺎﺯﯼ ﮐﻪ ﺍﻭﻧﻘﺪﺭ ﻧﺎﻣﻪ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﻧﺎﻣﺰﺩﺵ
ﻋﺎﺷﻖ ﭘﺴﺘﭽﯽ
ﺷﺪ !!!
* ﭘﯿﮏ ﭘﻨﺠﻢ ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﻭﻧﯽ ﮎ ﺭﻓﺘﻮ ﺗﻨﻬﺎﻡ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭﻟﯽ ﻫﻨﻮﺯﻡ
ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺗﻮﻟﺪﺵ
ﺭﻣﺰ ﮔﻮﺷﯿﻤﻪ !
* ﭘﯿﮏ ﺷﯿﺸﻢ ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻫﻤﻪ ﺍﻭﻧﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻟﺸﻮﻥ، ﻫﻮﺍﯼ ﺍﻏﻮﺵ
ﻋﺸﻘﺸﻮﻥ ﺭﻭ
ﮐﺮﺩﻩ ﻭﻟﯽ ﺟﺰ ﺯﺍﻧﻮﻫﺎﯼ ﻏﻢ ﭼﯿﺰﯼ ﻭﺍﺳﻪ ﺑﻐﻞ ﮐﺮﺩﻧﺸﻮﻥ،
ﻧﺪﺍﺭﻥ ...
* ﭘﯿﮏ ﻫﻔﺘﻢ ﺑﺴﻼﻣﺘﯽ ﺍﻭﻥ ﺑﺎﻣﺮﺍﻣﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺩﺍﺩﮔﺎﻩ ﺑﻪ ﺭﻓﯿﻘﺶ
ﮔﻔﺖ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺭﻓﺎﻗﺖ
ﺗﺎﻭﺍﻥ ﺩﺍﺭﻩ ﻣﻨﻢ ﺗﺎﻭﺍﻧﺸﻮ ﻣﯿﺪﻡ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﮐﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﯿﺴﺖ ﻣﺎﻝ ﻣﺮﺩﻩ .
ﺣﺮﻑ ﺍﺧﺮﺵ
ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﻋﺸﻘﻢ ﺑﺎﺷﻪ . ﺭﻭﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﻋﺸﻘﺶ
ﮔﻔﺖ ﻋﺸﻘﻢ
ﻣﻨﺘﻈﺮﻡ ﺑﺎﺵ ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺑﺎ ﺑﻐﺾ ﮔﻔﺖ ﺳﻼﻡ ﺩﺍﺩﺍﺵ
ﺳﻼﻡ ﺯﻥ ﺩﺍﺩﺍﺵ.
* ﭘﯿﮏ ﻫﺸﺘﻢ ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﭘﺴﺮﯾﮑﻪ ﺗﻮﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﻋﺸﻘﺶ ﺭﻭ ﺗﻮ ﺩﺳﺖ
ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺩﯾﺪ
ﻭﺩﺍﺩ ﺯﺩ ﺍﻫﺎﯼ ﻏﺮﯾﺒﻪ ﻣﻮﺍﻇﺐ ﻋﺸﻘﻢ ﺑﺎﺵ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻫﻢ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺑﺎ
ﺍﻧﮕﺸﺘﺶ ﺑﻪ
ﭘﺴﺮﻩ ﻧﺸﻮﻥ ﺩﺍﺩ ﮔﻔﺖ ﻣﯿﺸﻨﺎﺳﯽ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺩﯾﻮﻧﺴﺖ
* ﻭ ﭘﯿﮏ ﻧﻬﻢ  ﺑﺴﻼﻣﺘﯽ ﺍﻋﺪﺍﻣﯽ ﮐﻪ ﺟﺮﻡ
ﺭﻓﯿﻘﺸﻮ ﮔﺮﺩﻥ ﮔﺮﻓﺖ ﻭﭘﺎﯼ ﺟﻮﺑﻪ ﺩﺍﺭ ﮔﻔﺘﻨﺪ
ﺣﺮﻑ ﺍﺧﺮ؟ ﮔﻔﺖ ﺑﻪ ﺭﻓﯿﻘﻢ ﺑﮕﯿﺪ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﻢ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﺮنیامد
 
پیک  اخرم به سلامتی  اونی که میدونم اینارو میاد میخونه 

 


 

 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1392ساعت 20:14 توسط حسین| |

ما همیشه عاشق چیزایی میشیم که میدانیم برایمان موندگار نیستن و همیشه متنفریم و ازش فرار میکنیم چیزی که واقعآ متعلق به ماست و این حقیقت تلخیست که حتی حاضر نیستیم در موردش بیندیشیم دقیقآ ماجرای عشق هم همینه ما عاشق کسی میشیم که به ما متعلق نداره و میدونیم برامون موندگار نیست و از کسی که واقعآ عاشقمونه و متعلق به اونیم فرار میکنیم و حاضر نیستیم در موردش حتی یه لحظه بیندیشیم اما اینو به یاد داشته باشین که :
"روزی تعلق ما رو در خود خود غافلگیر میکند" و "و وختی در آن آرامش یافتیم و سرمون به سنگ خورد " ،"متوجه میشیم این دنیای واقعی ماست و این زندگی موندگارترین زندگیست تا ابد که ما ازش فرار میکردیم "
و او "هر لحظه به ما نزدیک و نزدیکتر می شه بدون اینکه متوجه بشیم غافلگیرمون میکنه"
عاشقان یه خورده به متعلق بیندیشید از عشق واقعی فرار نکنین حتی اگرم نپذیرید او غافلگیرتون میکنه !

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392ساعت 0:56 توسط حسین| |

مدتیست ننوشته ام و دیگر دستانم قلم را نمی شناسد اما جذبه ی عجیبی آن را به سمت

دفترم می کشاند.مدتیست غم سنگینی بر سینه میکشم اما مجال گریه نداشتم.

اکنون از من باقی مانده است مردی تنها که با شال و کلاه و پالتوی معمولی...


در کوچه های سرد و بی عبور قدم میزنم

تنهای تنها و سیگاری در لای انگشتان و کوله ای از افکار موهوم.

به دنبال خودم میگردم نمی دانم آخرین بار آن را کجا جا گذاشتم.

مدتی باید به دور باشم از همه چیز.می خوام برم اما وقتایی که می خوای بری تازه میفهمی که

دلت همرات نمیاد.

چمدانم رو میارم و تمام غصه های دوست داشتنیم رو توش میریزم و برش میدارم میرم

یه جایی که هیچکی منو نشناسه.یه جای دنج جایی که

آژانهاش عاشقا رو تو روز روشن خفت نمیکنن.اونها رو میفهمن.جایی که صبحهاش لبخندای

زورکی تحویل آدم ندن.برم جایی که لبخند خدا رو ببینم.

من اونجا حتما نور رو می بینم در متن لحظه ها.برم کمی نفس بکشم هوای خوب هم هست...

اونجا که برم هر چی دلم بخواد فریاد میزنم جای تو هم فریاد میزنم.

آخه اونجا صدای من به گوش خدا میرسه.

دلم می خواد کنار تو بشینم الآن.زل بزنم به چشمات و هیچی نگم و تو

خودت یه دنیا حرفی که تو نگاهم نهفتست رو بخونی و لبخندی بزنی که

بدونم فهمیدی چقدر دوستت دارم.

دلم شراب ناب می خواد و دستای تو و فدم زدن تو برفایی که از پشت پنجره دارم میبینم.

هیچی نگو من واقعا تنهای تنهام...
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1392ساعت 1:15 توسط حسین| |

چقدر خوب است که وقتی نفست بالا نمی آید ؛

کسی حرفهای بغض شده در گلویت را جایی نوشته باشد ...!!!

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1392ساعت 1:11 توسط حسین| |

اگر بدانی جایگاهت کجاست ،
مرا باور میکنی
اگر بدانی چقدر دوستت دارم ،
درد مرا درمان میکنی
تو عزیزی برایم ، تو بی نظیری برایم ،
حرف دلم به تو همین است ،
قلبت می ماند تا آخرین نفس برایم

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1392ساعت 1:9 توسط حسین| |

میدونستی که خاک فرش منه رفتی نموندی
چرا بخت سفید و به سیاهی نشوندی
میدونستی فقط تورو دارم رفتی نموندی
چرا مرغ امید و از این خونه پروندی
درویشمو دنیا واسم یه مشت خاکه ...

همه دارو ندارم فقط یک دل پاکه
میدونستی که خاک فرش منه رفتی نموندی
چرا بخت سفید و به سیاهی نشوندی
درویش رو هر گلیم پاره شب رو سر میاره
قطره با یه دریا براش فرقی نداره
میدونستی که خاک فرش منه رفتی نموندی
چرا بخت سفید و به سیاهی نشوندی
میدونستی فقط تورو دارم رفتی نموندی
چرا مرغ امید و از این خونه پروندی

اخه چراااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1392ساعت 0:27 توسط حسین| |

نمیدانم این دنیا  چرا اینجوری هست و گناه من چیه ؟؟؟؟؟

هرکی رو دوست دارم و میدونه زود منو ترک میکنه

اخه چی هست گناهم ؟

دروغ نمیگم به اون خاطر؟

صادق هستم به اون خاطر ؟

بی مرامی نمیکنم به اون خاطر ؟

پس چی هست بگو دیگه

بگو گناهم چی هست ؟

چیز زیادی میخوام ؟

من که یکم دوست داشتن و محبت میخوام

زیاد میخوام ؟

بیا و یکم دوستم داشته باش و بهم بگو دوستم داری

شاید هم دوستم داری میترسی بگی

فکر میکنی اگه بگی تکراری میشی برام ؟

نه اصلا تکراری نخواهی شد برایم هیچ وقت و

تو هیچ شرایطی تکراری نخواهی شد برایم

دوست دارم همیشه


ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تورا

خبر از سر زنش خار جفا نیست تو را

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تورا

تا اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را

جان من

 سنگ دلی دل به تو دادن غلط است

رفتن و لاست زکوی تو ستادن غلط است

تو نه انی که غم عاشق زارت باشم

دیگری جز تو مرا این همه ازار نکرد

انچه کردی تو به من هیچ ستم کار نکرد

 بشنو پند و مکن قصد دل ازورده خویش

ور نه بسیار پشیمان شوی از کرده خویش

تقدیم به کسی که میدونه دوستش دارم

 

نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1392ساعت 22:4 توسط حسین| |

با این همه هنگامی که می خواهم اینها را به تو بگویم و یا بنویسم..


واژه ها حتی نمی توانند ذره ای از ژرفای احساساتم را بیان کنند..


گرچه نمی توانم جوهر این احساسات شگفت انگیز را بیان کنم..


می توانم بگویم آنگاه که با توأم چه احساسی دارم..


آنگاه که با توأم احساس پرنده ای را دارم که آزاد و رها در آسمان آبی پرواز می کند.


آنگاه که با توأم چون گلی هستم که گلبرگهای زندگی را شکوفا می کند.


آنگاه که با توأم چون امواج دریا هستم که توفنده و سرکش بر ساحل می کوبند.


آنگاه که با توأم رنگین کمانی پس از توفانم که پر غرور، رنگهایش را نشان طبیعت می دهد.


آنگاه که با توأم گویی هر آنچه که زیباست ما را در برگرفته است.


اینها تنها ذره ای ناچیز از احساس والای با تو بودن است.

 

“تو همانی که همیشه به او اندیشیده ام”


“تو برای من مهمترینی در جهان”


“تو همانی که دوستت دارم”

 

شاید واژه عشق را ساخته اند تا احساسی چنین عمیق و هزار سو را بیان کند.


اما باز هم این واژه کافی نیست...


با این همه چون هنوز بهترین است،

 

بگذار بگویــــم و باز بگویـــــــم:


“بیش از عشق برتو عاشقم”


باش با من بهتریــــــنم...

 

 
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1392ساعت 22:35 توسط حسین| |

قانون تو تنهایی من است و تنهایی من قانون عشق

عشق ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت سادگیست

چه قانون عجیبی! چه ارمغان نجیبی و چه سرنوشت تلخ و غریبی!

که هر بار ستاره های زندگیت را با دستهای خود راهی آسمان پر ستاره کنی

و خود در تنهایی و سکوت با چشمهای خیس از غرور پیوند ستاره ها را به نظاره نشینی

و خاموش و بی صدا به شادی ستاره های از تو گشته جدا دل خوش کنی

و باز هم تو بمانی و تنهایی و دوری...

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1392ساعت 22:15 توسط حسین| |

 

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید

/گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید


گفتم زمهر ورزان رسم وفا بیاموز

/گفتا ز خوب رویان این کار کم تر آید


گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم

/گفتا که شبروست او از راه دیگر آید

گقتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد

/گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید


گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد

/گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید


گفتم که نوش لعلت مارا به آرزو کشت

/گفتا تو بندگی کن کاو بنده پرور آید

گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد/

گفتا مگوی با کس تاوقت آن سرآید

 

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1392ساعت 23:52 توسط حسین| |

روزی روزگاری دوتا دوست بود  روزی این دوتا دوست عاشق یه  دختر میشن  زمانی میگذره و به هم نمیگن عاشق شدن تا که این  دختره

متوجه میشه  که  دو دوست هم زمان

عاشق یه دختر شدن  ولی  این دو دوست نمیدونستن عاشق  یه دختر شدن  .

خلاصه  روزی میرسه که دختر به

پسر کوچیک میگه  اگه بخوای من باهات ازدواج کنم  باید تو اون کوه  اتیشی روشن

کنی و تا صبح نذاری اون اتیش

خاموش بشه  از اون طرف هم  به پسر  بزرگ  میگه فردا  تو اون کوه یه اتیش  روشن

خواهد شد  باید اون اتیش و 

 خاموش کنی  تا من باهات ازدواج کنم   پسرا قبول میکنن.  اما وقتی  دوست بزگ که 

 میره اون اتیش و خاموش کنه میبینه  که  اون اتیش که میخواد خاموش کنه  همون اتیش هست که

 دوستش اتیش روشن میکنه میگه چیکار میکنی  پسره هم میگه هیچ  من عاشق یه

 دختری شدم  اما دختره گفته

اگه بخوای به من برسی باید تو اون کوه اتیشی روشن کنی و از شب تا روز باید

نذاری خاموش بشه  پسره  

 بد بخت  دیگه به دوست خودش نمیگه  که منم عاشقشم  و اومدم اتیش تورو

خاموش کنم چون با مرام بود  یه

فداکاری بزرگی   از خودش  مثل  همیشه نشون میده  و به دوستش  کمک میکنه تا

  اتیش روشن بمونه میرن 

هیزم  های که تو کوه بود  کلا جمع میکن اما  پسره میبینه نشد داره خاموش میشه 

  میرن علفهارو  میارن اما باز

نمیشه پسر بامرام  لباساشو  میندازه تو اتیش که نذاره اتیش خاموش بشه 

دوستش هم اینکارو میکنه  اما باز 

فایده نداشت  پسر  باز که میره  دنبال هیزم  چون  پسره بامرام میدونست

هیزمی دیگه وجود نداره و اتیش

خاموش میشه باز از روی رفاقت  و بامرامی خودشو با اتیش میندازه و میسوزه و تا

صبح میشه و نمیزاره اتیش

دوستش خاموش بشه تا  دوستش به قولش بتونه عمل کنه و دختره برسه  در حالی

 که خوش هم عاشق اون  دختره بود

 به سلامتی  رفیقی که هم زمان عاشق یه کس میشن و لی به خاطر رفاقت نارو نمیزنن

 نگی نیست اینجور دوستا شاید جلوی چشمتون هست اما اصلا نشناسین  ولی هست

 

نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1392ساعت 1:21 توسط حسین| |

نمیدانم از کجا شروع کنم  دستم سست شدن

سلام  به اونی که واقعا با مرامه

باز مینویسم ولی دردم  اینبار  کمرم را میشکند ولی باورم نیست این سختی و این مشکلاتم

دردم سینه ام را میشکافد  اتشم منو میسوزاند . اینبار میخواهم عشق پدرم را هم بنویسم

عشقی که تا حالا ننوشتم ولی حالا دلم پره  چون دیگر پدرم رو ندارم  پدرم از ما خدا حافظی هم نکرد و

 رفت زیر خاک نمیدانم چه کنم دلم پره از غصه هاس .

پدر در مرام ما اینجوری نبود رسمش که حسینی که همیشه تنها بود تنهاتر بذاری و بری  . رفتی بدون

خدا حافظی . نمیدانم چرا   مثل گل پرپر شدی تو یه مدت کوتاه  برایم باورش سخت هست  که با پای

خودت بری  بخوابی و برنگردی  بری بدون خدا حافظی .

پدر نمیدونم چی بگم جز این که همه دردامو تو میدونستی  اخه خیلی میسوزم برای محبتهای که برام 

داشتی نوازشی که داشتی  اخه ما جز پدر و پسر رفیقی بودیم که هیچ وقت به هم دیگه کلک نزدیم

حالا میدونی چقدر دلم برات تنگه تا به حال اینقدر دلم تنگ نشده بود  . باور ندارم . گاهی گوشیم زنگ

میخورد فکر میکنم تو زنگیدی  میدونی دلم برا اونروزا که  می اومدم از جلوی شرکت برمیداشتمت تنگ شده

اون روز رفتم شرکت دیدم جای خالی تو  کسی نبود که از ته دل از پشت دستگاهت هنوز به کسی

که دانشجو هست بگه ( مهندس؟) دیگه کسی نبود بهم بال و پر بده  هیج باورم نشد که دستگاه سکوت کرده

  دیگه هنرت و با دستای گل روی فولاد بتراشی  من که نه صاحب کارخانه هم نمیتونه بره سری به اتاقت بزنه

 دوستات تو کارخانه نمیتونن فراوشت کنن اون محبتی که برای همه داشتی اون مرامی که داشتی هیچ فراوش نمی شود .

خدا میداند چی میکشم بغضم خفه میکند .   میدونی عصر ساعت که ۷ میشود دیگه نمیبینمت داغون میشم . 

 پدر  میدونی هر کسی شنید که دیگه رفتی  دلشون داغدار شد و گفت حیف که  ادمی به اون خوبی و به اون مرام از دنیا رفت .

نمیدانم چه  کنم  از دنیا سیرم کردی  خیلی دلم میخواد مثل همیشه تنهات نذارم و پیشت باشم  ولی من نمیتونم به امانت بزرگی که برام دادی به دست کسی دیگه بسپارم .

 اونم کسی نیست  جز ( مادرم )  اره یادمه با اینکه پسری بزرگتر از من داری ولی همیشه میگفتی بعد از رفتن من مرد خونه توی  هااا مادرت هم امانتی هست برات مواظب مادر باش  .

دردم یکی نیست پدر مادرم خیلی غصه میخورد  داغونترم میکنه .  وقتی میخوابم به این امیدم که به خوابم بیای پدر همیشه منتظرتم .

 پدر میدونی همه میگن و بنری زدن  و شعری زدن وقتی به این شعر

نگاه میکنم  خوبیات یادم می افته خوبی های که به همه داشتی  برات افتخار میکنم پدر

پدر تو بنر نوشتن     

       سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز 

                          مرده ان است که نامش به نکویی نبرند

واقعا هرکس به این شعر نگاه میکند چشماش  خیس میشود .

ولی دنیا رو خوندم  دنیا خیلی بی مرامه پدر  موقعی که تو بیمارستان بودی  همش نگرون بودیم  همش همه برامون دلداری میداد.

 اونم روز عید که همه دور هم خانواده هست تو نبودی همه دلداری میداد .

 اره اون روز پدرچشم ابی زنگیده بود  چشم ابی که میشناختی پدر اره میشناختی

چشم ابی زنگیده بود بهش جریانتو گفتم  ولی خیلی به روم نیاورم  ناراحتیمو 

 گفتم اگه تونستی گاهی بزنگ چون وضع  دل و روحیم خراب بود  میخواستم برام روحیه بده 

 میدونست که تو مریضی ولی دیگر نه زنگیده برام دلداری داده و نه حال تورو پرسید  پس میبینی که دنیا با ما چه میکند ؟ میدونم تو منو میبینی و صدامو میشنوی  برام دعا کن پدر

پدر میدونی حسین به قولش عمل خواهد کرد هااااااااااا . پدر شبی بیا به خوابم باز صدام کن بگو مهندس به پرهای زخمیم مرهم بذار و بیا درد و دل کنیم .   

            پدر جان :

                   باورم نیست که رفتی و خاموش شدی   

                                                     ترک ما کردی و با خاک هم اغوش شدی

                 خانه را نوری  اگر بود  زرخسار  تو بود

                                                   ای چراغ دل ما از  چه تو  خاموش شدی

نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 23:12 توسط حسین| |


یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم

تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم

تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز

من بیچاره همان عاشق خونین جگرم

خون دل می خورم و چشم نظر بازم جام

جرمم اینست که صاحبدل و صاحب نظرم

من که با عشق نراندم به جوانی هوسی

هوس عشق و جوانی است به پیرانه سرم

پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت

پدر عشق بسوزد که درآمد پدرم

عشق و آزادگی و حُسن و جوانی و هنر

عجبا هیچ نیرزد که بی سیم و زرم

هنرم کاش گرهبند زر و سیم بود

که به بازار تو کاری نگشود از هنرم

سیزده را همه عالم بدر امروز از شهر

من خود آن سیزدهم کز همه عالم بدرم

تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم

گاهی از کوچه ی معشوقه خود می گذرم

تو از آن دگری ، رو که مرا یاد تو بس

خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم

از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر

شیرم و جوی شغالان نبود آنجوم

خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت

شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم

شعری از استاد شهریار

 


نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 23:43 توسط حسین| |

 

 

گريه کردم گريه هم اين‌بار آرامم نکرد

هرچه کردم... هرچه... آه! انگار آرامم نکرد

روستا از چشم من افتاد، ديگر مثل قبل

گرمي آغوش شاليزار آرامم نکرد

بي تو خشکيدند پاهايم کسي راهم نبرد

درد دل با سايه و ديوار آرامم نکرد

خواستم ديگر فراموشت کنم، اما نشد

خواستم، اما نشد، اين کار آرامم نکرد

سوختم آنگونه در تب، آه! از مادر بپرس

دستمال تب بر نمدار آرامم نکرد

ذوق شعرم را کجا بردي که بعد از رفتنت

عشق و شعر و دفتر و وبلاگ آرامم نکرد

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 13:51 توسط حسین| |

 

 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟                                      بی وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا ؟

نوشدارویی و بعد از مرگ حسین آمدی                                سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا ؟

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست                                  من كه یك امروز مهمان توام فردا چرا ؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم                                         دیگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا ؟

وه كه با این عمرهای كوتاه بی اعتبا                            این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟

شور فرهادم به پرسش سر به زیر افكنده بود                        ای لب شیرین جواب تخت سر بالا چرا ؟

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میكند                       در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 13:18 توسط حسین| |

پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم.


تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد...

چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:

 

سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)


دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم...
                                          

نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 18:29 توسط حسین| |


افتـــــــــاده تر از بــرگ خــــــــزانيم ببيـــــــنيد

زنــــــــداني دلتنـــــــــگ زمانيـــم بــــــــبينيد

درهاي زمــــان بــــــسته به روي نــــــــظر ما

ما بســـــته و پيوســـــــته نهانيم ببـــــــينيد

ثابـت به فراموشــــــي دلـــــــگير زميــــــنيم

جاري شــــــده در خون جهانــــــيم ببيـــنيد

گنـــــجيم فرو رفته به مـــــــرداب زمـــــــــانه

افــــــتاده و در امن و امــــــــانيم ببينــــــــيد

در دست کـــــــــويريم و آواره ي طــــــــوفان

ما تشـــــــــــنه ي آذوقه و نانيم ببيــــــــنيد

فکرم هيجان دارد و شعرم هيــجاني است

ما شــــــــاعر شعر هيــــــجانيم ببينيـــــــد

تنــــــهايي خــــــود را به چـرا برده به صحرا

شـــبها بر اين بره شــــــــــبانيم ببينــــــــيد

ما کــشته و آشـــــــفته ي فرياد بلنـــــــديم

صد سال دگر چون گذري باز همانيم ببينيد

با آه و فغان روز به شــب برده به حـــــسرت

ما بلــبل ماتم کده ي آه و فغانيم بــــــبينيد

هرکس نگران اســـت به احـــــــوال دل خود

مـــــــا بهـــر فرا خود نگــــــرانيم ببيــــــــنيد

کس نيست که با بيکـسي ما بنــــــــشيند

بيکــــس شده در ذهن کســــــــانيم ببينيد

نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 18:26 توسط حسین| |

دلم را سپردم به بنگاه دنيا
و هي آگهي دادم اينجا و آنجا
و هر روز
براي دلم
مشتري آمد و رفت
                                                       و هي اين و آن                                                                
سرسري آمد و رفت

  
ولي هيچ کس واقعا

                                                    اتاق دلم را تماشا نکرد                                                         
دلم قفل بود
کسي قفل قلب مرا وا نکرد


يکي گفت:
چرا اين اتاق
پر از دود و آه است
يکي گفت:
چه ديوارهايش سياه است
يکي گفت:
چرا نور اينجا کم است
و آن ديگري گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است


و رفتند و بعدش
دلم ماند بي مشتري
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدايا تو قلب مرا مي خري؟

و فرداي آن روز
 آمد و توي قلبم نشست
و در را به روي همه
پشت خود بست


و من روي آن در نوشتم:
ببخشيد، ديگر
براي شما جا نداريم
از اين پس به جز او
کسي را نداريم

تقديم به عاشقان صاف و مهربون ...

 

نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 18:23 توسط حسین| |


 

پيرمردي  صبح  زود  از  خانه اش  بيرون  آمد.پياده رو  در  دست  تعمير  بود  به  همين  خاطر  در  خيابان  شروع  به  راه  رفتن  کرد  که  ناگهان  يک  ماشين  به  او  زد.مرد  به  زمين  افتاد.مردم  دورش  جمع  شدند  و  او  را  به  بيمارستان   رساندند.
پس  از  پانسمان  زخمها،پرستاران  به  او  گفتند  که  آماده  عکسبرداري  از  استخوانها  شود.پيرمرد  به  فکر  فرو  رفت.سپس  بلند  شد  و  لنگ لنگان  به  سمت  در  رفت  و  در  همان  حال  گفت  که  عجله  دارد  و  نيازي  به  عکسبرداري  نيست.
پرستاران  سعي  در  قانع  کردن  او  داشتند  ولي  موفق  نشدند.براي  همين  از  او  دليل  عجله اش  را  پرسيدند.
پيرمرد  گفت::: زنم  در  خانه  سالمندان  است.من  هر  صبح  به  آنجا  مي روم  و  صبحانه   را  با  او  مي خورم.نمي خواهم  دير  شود!
پرستاري  به  او  گفت:::شما  نگران  نباشيد.ما  به  او  خبر  مي دهيم  که  امروز  ديرتر  مي رسيد.
پيرمرد  جواب  داد:::متاسفم  او  بيماري  فراموشي  دارد  و  متوجه  چيزي  نخواهد  شد  و  حتي  مرا  هم  نمي شناسد.
پرستارها  با  تعجب  پرسيدند:::پس  چرا  هر  روز  صبح  براي  صرف  صبحانه  پيش  او  مي رويد  در  حاليکه  شما  را  نمي شناسد؟!
پيرمرد  با  صداي  غمگين  و  آرام  گفت:اما  من  که  مي دانم  او  چه   کسي  است!

نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 18:10 توسط حسین| |

چشم، چشم دو ابرو
نگاه من به هر سو
پس چرا نيستي پيشم؟
نگاه خيس تو کو؟
گوش، گوش دو تا گوش
دو دست باز يه آغوش
بيا بگير قلبمو
يادم تو رو فراموش
چوب، چوب يه گردن
جائي نري تو بي من
دق مي کنم، مي ميرم
اگه تو دور شي از من
دست، دست دو تا پا
ياد تو مونده اينجا
يادت مي ياد مي گفتي
بي تو نميرم هيچ جا...؟

 

 

چشم چشم دو ابرو، دو ابروي کموني
چشم چشم دو ابرو، دو چشم آسموني
چشم چشم دو ابرو، چشماي خيس هر شب
من تو يه فرياد، اسم تو عمري بر لب

دست دست دو تا دست، دو دست عاشقانه
دو دست پاک و پر مهر، دو حس صادقانه
پا پا دو تا پا، دو پاي سخت همراه
همراهي قرص و محکم حتي تا خونه ما

قلب قلب دو تا قلب، دو قلب قفل در هم
دو قلب مست عاشق، عشقي فرا از عالم
جسم جسم دو تا جسم، دو جسم اما با يه روح
يه روح آسموني بلند چو قله کوه

عشق، عشق چه زيباست، الهي جون بگيره
هر کسي سد عشق شد دعا کنيم بميره

نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 18:6 توسط حسین| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت