تبليغاتX
میخوام حرف بزنم...



























میخوام حرف بزنم...

تقدیم به بهترین خواهرم ( فرشته اسمونی )N


یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم

تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم

تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز

من بیچاره همان عاشق خونین جگرم

خون دل می خورم و چشم نظر بازم جام

جرمم اینست که صاحبدل و صاحب نظرم

من که با عشق نراندم به جوانی هوسی

هوس عشق و جوانی است به پیرانه سرم

پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت

پدر عشق بسوزد که درآمد پدرم

عشق و آزادگی و حُسن و جوانی و هنر

عجبا هیچ نیرزد که بی سیم و زرم

هنرم کاش گرهبند زر و سیم بود

که به بازار تو کاری نگشود از هنرم

سیزده را همه عالم بدر امروز از شهر

من خود آن سیزدهم کز همه عالم بدرم

تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم

گاهی از کوچه ی معشوقه خود می گذرم

تو از آن دگری ، رو که مرا یاد تو بس

خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم

از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر

شیرم و جوی شغالان نبود آنجوم

خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت

شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم

شعری از استاد شهریار

تقدیم به فرشته اسمونی


نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 23:43 توسط حسین| |

 

آخر يه روز دق ميكنم فقط به خاطر تو
دنيا رو عاشق ميكنم فقط به خاطر تو
شب به بيابون مي زنم فقط به خاطر تو
رو دست مجنون مي زنم فقط به خاطر تو
تو نمي خواي بياي پيشم فقط به خاطر من
من ولي سرزنش مي شم فقط به خاطر تو
عشق تو پنهون ميكني فقط به خاطر من
من دلم و خون مي كنم فقط به خاطر تو
از دور تماشا ميكني فقط به خاطر من
من دل و رسوا ميكنم فقط به خاطر تو
از خوبيات كم ميكني فقط به خاطر من
رشته رو محكم مي كنم فقط به خاطر تو
تو خودت رو گم ميكني فقط به خاطر من
من خودم رو گم ميكنم فقط به خاطر تو
شعله رو خاموش ميكني فقط به خاطر من
شب رو فراموش ميكنم فقط به خاطر تو
تو خنده هات غم ميزني فقط به خاطر من
دنيا رو بر هم ميزنم فقط به خاطر تو
يه روز مي شم بي آبرو فقط به خاطر تو
قربوني يه جست و جو فقط به خاطر تو
تو ام يه روز مي ري سفر فقط به خاطر من
خيره مي شن چشام به در فقط به خاطر تو
به من تو ميگي ديوونه فقط به خاطر من
جملت به يادم مي مونه فقط به خاطر تو
تو من و بيرون ميكني فقط به خاطر من
قلبم رو ويرون ميكنم فقط به خاطر تو
ميگي از سنگ دلت فقط به خاطر من
يه عمره كه تنگه دلم فقط به خاطر تو
تو گفتي عاشقي بسه فقط به خاطر من
دنيا واسم يه قفسه فقط به خاطر تو
مي ري سراغ زندگيت فقط به خاطر من
من مي سوزم تو تشنگيت فقط به خاطر تو
تو ميگي عشق يه عادته فقط به خاطر من
دلم پر شكايته فقط به خاطر تو
ميگيري از من فاصله فقط به خاطر من
دست ميكشن از هر گله فقط به خاطر تو
توميگي از اينجا برو فقط به خاطر من
رفتم به احترام تو فقط به خاطر تو
رد ميشي از مقابلم فقط به خاطر من
مونده سر قرار دلم فقط به خاطر تو
ناز ميكني براي من قفط به خاطر من
من ميشينم به پاي تو فقط به خاطر تو
نيستي كنار پنجره فقط به خاطر من
دل نمي تونه بگذره فقط به خاطر تو
تو من رو يادت نمياد فقط به خاطر من
دلم كسي رو نمي خواد فقط به خاطر تو
مي گذري از گذشته ها فقط به خاطر من
مي رم توي نوشته ها فقط به خاطر تو
تو منو تنها مي ذاري فقط به خاطر من
من خودم رو جا ميذارم فقط به خاطر تو
دل رو گذاشتي بي جواب فقط به خاطر من
يه عمر ميكشم عذاب فقط به خاطر تو
دلت شكسته مي دونم فقط به خاطر من
منم يه خسته مي دوني فقط به خاطر تو
آخر ازم جدا شدي فقط به خاطر من
من مشغول دعا شدم فقط به خاطر تو

تقدیم به فرشته اسمونی

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 13:37 توسط حسین| |

من وتو با هميم اما دلامون خيلي دوره

هميشه بين ما ديوار صد رنگ غروره

نداريم هيچ کدوم حرفي که بازم تازه باشه

چراغ خنده هامون خيلي وقته سوت و کوره

من وتو،من وتو ،من وتو

هم صداي بي صداييم با هم و از هم جداييم

خسته از اين قصه ها ييم هم صداي بي صداييم

نشستيم خيلي شب ها قصه گفتيم از قديما

يه عمره وعده ها رو داديم و حرف ها رو گفتيم

ديگه هيچي نمي مونه براي گفتن ما

گلاي سرخمون پوسيده موندن توي باغچه

ديگه افتاده از پا ساعت پير رو طاقچه

گلاي قالي رنگ زرد پاييزي گرفتن

اونام خسته شدن از حرف هر روز تو و من

 

من وتو ،من و تو ،من وتو هم صداي بي صداييم با هم و از هم جداييم خسته از اين قصه هاييم هم صداي بي صداييم

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 17:40 توسط حسین| |

سلام به دوستاي گلم حالتون خوبه ؟

از اين كه چند وقت نبودم اميدوارم من و به بزرگي خودتون ببخشين

خيلي گرفتارم بابا اخه زندگي هم اينقدر مشكلات

داره؟ خودم هم اصلا باور نمي كردم

اين روزها صبح از خونه ميزنم بيرون كار و كلاس

مدرسه و بي حالي خودم از يك طرف گيجم كرد تا

كه به خونه ميرسم ديگه خسته ميشم حال وب

گردي ندارم

واسم دعا كنين

 

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 17:29 توسط حسین| |

سلام دوستای مهربونم ۵/۶ تولدمه بهم تبریک نمی گین

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 19:22 توسط حسین| |

 

Click to view full size image

گريه کردم گريه هم اين‌بار آرامم نکرد

هرچه کردم... هرچه... آه! انگار آرامم نکرد

روستا از چشم من افتاد، ديگر مثل قبل

گرمي آغوش شاليزار آرامم نکرد

بي تو خشکيدند پاهايم کسي راهم نبرد

درد دل با سايه و ديوار آرامم نکرد

خواستم ديگر فراموشت کنم، اما نشد

خواستم، اما نشد، اين کار آرامم نکرد

سوختم آنگونه در تب، آه! از مادر بپرس

دستمال تب بر نمدار آرامم نکرد

ذوق شعرم را کجا بردي که بعد از رفتنت

عشق و شعر و دفتر و وبلاگ آرامم نکرد

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 13:51 توسط حسین| |

 

 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟                             بی وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا ؟

نوشدارویی و بعد از مرگ حسین آمدی                          سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا ؟

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست                   من كه یك امروز مهمان توام فردا چرا ؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم                                دیگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا ؟

وه كه با این عمرهای كوتاه بی اعتبار                 این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟

شور فرهادم به پرسش سر به زیر افكنده بود                      ای لب شیرین جواب تخت سر بالا چرا ؟

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میكند                    در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 13:18 توسط حسین| |

پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم.


تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد...

چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:

 

سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)


دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم...
                                          

نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 18:29 توسط حسین| |


افتـــــــــاده تر از بــرگ خــــــــزانيم ببيـــــــنيد

زنــــــــداني دلتنـــــــــگ زمانيـــم بــــــــبينيد

درهاي زمــــان بــــــسته به روي نــــــــظر ما

ما بســـــته و پيوســـــــته نهانيم ببـــــــينيد

ثابـت به فراموشــــــي دلـــــــگير زميــــــنيم

جاري شــــــده در خون جهانــــــيم ببيـــنيد

گنـــــجيم فرو رفته به مـــــــرداب زمـــــــــانه

افــــــتاده و در امن و امــــــــانيم ببينــــــــيد

در دست کـــــــــويريم و آواره ي طــــــــوفان

ما تشـــــــــــنه ي آذوقه و نانيم ببيــــــــنيد

فکرم هيجان دارد و شعرم هيــجاني است

ما شــــــــاعر شعر هيــــــجانيم ببينيـــــــد

تنــــــهايي خــــــود را به چـرا برده به صحرا

شـــبها بر اين بره شــــــــــبانيم ببينــــــــيد

ما کــشته و آشـــــــفته ي فرياد بلنـــــــديم

صد سال دگر چون گذري باز همانيم ببينيد

با آه و فغان روز به شــب برده به حـــــسرت

ما بلــبل ماتم کده ي آه و فغانيم بــــــبينيد

هرکس نگران اســـت به احـــــــوال دل خود

مـــــــا بهـــر فرا خود نگــــــرانيم ببيــــــــنيد

کس نيست که با بيکـسي ما بنــــــــشيند

بيکــــس شده در ذهن کســــــــانيم ببينيد

نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 18:26 توسط حسین| |

دلم را سپردم به بنگاه دنيا
و هي آگهي دادم اينجا و آنجا
و هر روز
براي دلم
مشتري آمد و رفت
                                                       و هي اين و آن                                                                
سرسري آمد و رفت

  
ولي هيچ کس واقعا

                                                    اتاق دلم را تماشا نکرد                                                         
دلم قفل بود
کسي قفل قلب مرا وا نکرد


يکي گفت:
چرا اين اتاق
پر از دود و آه است
يکي گفت:
چه ديوارهايش سياه است
يکي گفت:
چرا نور اينجا کم است
و آن ديگري گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است


و رفتند و بعدش
دلم ماند بي مشتري
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدايا تو قلب مرا مي خري؟

و فرداي آن روز
 آمد و توي قلبم نشست
و در را به روي همه
پشت خود بست


و من روي آن در نوشتم:
ببخشيد، ديگر
براي شما جا نداريم
از اين پس به جز او
کسي را نداريم

تقديم به عاشقان صاف و مهربون ...

 

نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 18:23 توسط حسین| |


 

پيرمردي  صبح  زود  از  خانه اش  بيرون  آمد.پياده رو  در  دست  تعمير  بود  به  همين  خاطر  در  خيابان  شروع  به  راه  رفتن  کرد  که  ناگهان  يک  ماشين  به  او  زد.مرد  به  زمين  افتاد.مردم  دورش  جمع  شدند  و  او  را  به  بيمارستان   رساندند.
پس  از  پانسمان  زخمها،پرستاران  به  او  گفتند  که  آماده  عکسبرداري  از  استخوانها  شود.پيرمرد  به  فکر  فرو  رفت.سپس  بلند  شد  و  لنگ لنگان  به  سمت  در  رفت  و  در  همان  حال  گفت  که  عجله  دارد  و  نيازي  به  عکسبرداري  نيست.
پرستاران  سعي  در  قانع  کردن  او  داشتند  ولي  موفق  نشدند.براي  همين  از  او  دليل  عجله اش  را  پرسيدند.
پيرمرد  گفت::: زنم  در  خانه  سالمندان  است.من  هر  صبح  به  آنجا  مي روم  و  صبحانه   را  با  او  مي خورم.نمي خواهم  دير  شود!
پرستاري  به  او  گفت:::شما  نگران  نباشيد.ما  به  او  خبر  مي دهيم  که  امروز  ديرتر  مي رسيد.
پيرمرد  جواب  داد:::متاسفم  او  بيماري  فراموشي  دارد  و  متوجه  چيزي  نخواهد  شد  و  حتي  مرا  هم  نمي شناسد.
پرستارها  با  تعجب  پرسيدند:::پس  چرا  هر  روز  صبح  براي  صرف  صبحانه  پيش  او  مي رويد  در  حاليکه  شما  را  نمي شناسد؟!
پيرمرد  با  صداي  غمگين  و  آرام  گفت:اما  من  که  مي دانم  او  چه   کسي  است!

نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 18:10 توسط حسین| |

چشم، چشم دو ابرو
نگاه من به هر سو
پس چرا نيستي پيشم؟
نگاه خيس تو کو؟
گوش، گوش دو تا گوش
دو دست باز يه آغوش
بيا بگير قلبمو
يادم تو رو فراموش
چوب، چوب يه گردن
جائي نري تو بي من
دق مي کنم، مي ميرم
اگه تو دور شي از من
دست، دست دو تا پا
ياد تو مونده اينجا
يادت مي ياد مي گفتي
بي تو نميرم هيچ جا...؟

 

 

چشم چشم دو ابرو، دو ابروي کموني
چشم چشم دو ابرو، دو چشم آسموني
چشم چشم دو ابرو، چشماي خيس هر شب
من تو يه فرياد، اسم تو عمري بر لب

دست دست دو تا دست، دو دست عاشقانه
دو دست پاک و پر مهر، دو حس صادقانه
پا پا دو تا پا، دو پاي سخت همراه
همراهي قرص و محکم حتي تا خونه ما

قلب قلب دو تا قلب، دو قلب قفل در هم
دو قلب مست عاشق، عشقي فرا از عالم
جسم جسم دو تا جسم، دو جسم اما با يه روح
يه روح آسموني بلند چو قله کوه

عشق، عشق چه زيباست، الهي جون بگيره
هر کسي سد عشق شد دعا کنيم بميره

نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 18:6 توسط حسین| |

عشق يعني مستي و ديوانگي

عشق يعني با جهان بيگانگي

عشق يعني شب نخفتن تا سحر

عشق يعني سجده ها با چشم تر

عشق يعني سر به دار آويختن

عشق يعني اشك حسرت ريختن

عشق يعني در جهان رسوا شدن

عشق يعني مست و بي پروا شدن

عشق يعني سوختن يا ساختن

عشق يعني زندگي را باختن

عشق يعني انتظار و انتظار

عشق يعني هرچه بيني عكس يار

عشق يعني ديده بر در دوختن

عشق يعني در فراقش سوختن

عشق يعني لحظه هاي التهاب

عشق يعني لحظه هاي ناب ناب

عشق يعني سوز ني ، آه شبان

عشق يعني معني رنگين كمان

تقدیم به دوستان عزیزم

نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 17:47 توسط حسین| |

 

تو یه کم نا همربونی مث من

فکر اوج اسمونی مث من

 

عاشقی. معنی عشقو تو ولی

فکر کنم هنوز ندونی مث من

 

نداری ستاره ای تو اسمون

اما فکر کهکشونی مث کن

 

هر زمون وقتش بشه می ری خونه

اما تو بی اشیونی مث من

 

می بینه هر روز تورو هرکی بخواد

اما بی نام و نشونی مث من

 

بیا تا دیر نشده جدا بشیم

اخه تو هنوز جوونی مث من

  تقدیم به اونای که یه عمر به انتظار نشستن ولی دیدن که ...

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 13:29 توسط حسین| |

از این پس فدا شدن در راه کسی که ارزش فداشدنم رو ندارد

ممنوع

از کسی که منو در انتخاب عنوان وبلاگ یاری کرد متشکرم

نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 11:54 توسط حسین| |

 

 

جدائی

در شهری به نام زندگی رودی جاریست به نام (( دوستی ))

این رود چشمه کوچکی دارد بنام (( وفا))

واین چشمه آبگیری دارد به نام ((صفا))

واین چشمه به حوضچه ای می ریزذ به نام (( محبت))

وتمام اینها به اقیانوسی ختم می شود به نام

((جدائی))

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 16:11 توسط حسین| |

 

به نام تك ستاره قلبم

      دل من درياي از عشق توست عشقي كه هيچ وقت سيراب نشده است و هرگز هيچ آدميزادي را تاب چنين دردي نيست ولي كه نبودش را تجربه كرده است . تنهايي وبه انتظار بودن را تجربه كرده است اي كاش من يك قطره شبنمي بودم كه هر صبحگاهان و شبگانگاهان بر روي گلبرگهايت مي نشستم كاش من در ذره اي وجودت قطره اي از عشق مجنون جاري بودم تا مرا هم مانند آن گلدان توي تاقچه كنارت نگاه مي داشتي اي اولين و آخرين عشق تا آخرین ثانیه های زندگیم به پات خواهم نشست و دوستت خواهم داشت            

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 15:48 توسط حسین| |

 

پر دردم

 

ای خدا باز دلم گرفته 

بگو که عشق من نرفته

چی از من شنیده؟

گذاشته و رفته

چی میشه چی میشه برگرده

پر دردم پر دردم

واسه عشقت چه ها کردم

همه عمرم فدا کردم

وفا از عشقت ندیدم

پا گذاشتی رو احساسم

کشتی تو عشق و تویه قلب من

چی از من شنیدی ؟

گذاشتی و رفتی

می دونم نمی خوای برگردی

پر دردم پر دردم

واسه عشقت چه ها کردم

توبه کردم توبه کردم

که دیگه عاشق نباشم

تقدیم به دختر و پسر های که به  عهد خود با وفا هستند

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 11:49 توسط حسین| |


اقیانوس عشق

رازها و رمزهای اقیانوس بی کران در قلبم موج می زند ولی بر زبان نرسیده فرو می نشیند عالمی را

می سوزانند و خاکستر می کنند ولی به هنگام دیدن آ رخ زیبایت باز طوفان این اقیانوس ارام را به

تلاطم انداخته و اشوبی در دل دیوانه ام ایجاد می کنند و تو که با افسانه ای که دم از عشق ابدی

می زدی آتش را در دلم جا نهادی و اکنون با گذشت عقربه های ساعت این عشق نهان به حقیقت

تبدیل می شود و من سپیده ی قلبم این حکایت را می نگارم که دوست دارم وبه چشمان ابی اسمانی

تو ایمان دارم

نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 0:5 توسط حسین| |

 دوست عزیز نگاهی به طبیعت می اندازم و چیزی که قابل ستایش تو باشد نمیابم پس ناچار به قلبم رجوع میکنم و آن را با خنجر محبت میشکافم و قطره خونی را به عنوان سلام تقدیمت می نمایم امیدوارم که پذیرا باشی

 خدایا من در کلبه ی حقیرانه ی  خود چیزی دارم که تو در عرش کبریای خود نداری من چون تویی دارم و تو چون خود نداری.

 عشق با هم زیر باران ایستادن و خیس شدن نیست عشق ان است که یکی برای دیگری چتری شود و او هیچگاه نفهمد که چرا خیس نشد.

دوستت دارم اما نه به اندازه ي بارون ، چون يه روز بند مياد . دوستت دارم اما نه به اندازه ي برف ، چون يه روز آب مي شه . دوستت دارم اما نه به اندازه ي گل ، چون يه روز پژمرده مي شه . دوستت دارم به اندازه ي دنيا ، چون هيچ وقت تموم نمي شه

زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نيست و دلم بس تنگ است بی خيالی سپر هر درد است باز هم می خندم آن قدر می خندم که غم از روی رود

 مي خواهم گلي را برايت بفرستم اما مي ترسم از اينکه پژمرده شود پس "س" را از "گل سرخ" و "ل" را از گل " لاله" ، "ا" را از گل "اطلسي" و "م" را از گل " مريم" بر ميدارم و سلام را تقديمت مي کنم

نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 0:2 توسط حسین| |

Design By : Night Melody