X
تبلیغات
میخوام حرف بزنم...






میخوام حرف بزنم...

من از زندگی کسی حذف شدم که برای داشتنش خیلی ها رو حذف کردم

پیرمرد از دختر پرسید :

- غمگینی؟

- نه

- مطمئنی؟

- نه
...

- چرا گریه می کنی؟

- دوستام منو دوست ندارن.

- چرا؟

- چون قشنگ نیستم

- قبلا اینو به تو گفتن؟

- نه

- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.

- راست می گی؟

- از ته قلبم آره

دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد.

چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای

سفیدش رو بیرون آورد و رفت ...

به راحتی میشه دل دیگران رو شاد کرد حتی با یک حرف ساده
.
 
عزیزم تو هم میتونی شادم کنی؟
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393ساعت 23:40 توسط حسین| |

ولنتاین شد  دوباره خاطراتم جلوی چشمام زنده شدن

این بار نه کسی هست براش کادو بگیرم نه چیزی

ونه اونی هست که براش یه زمونی کادو میخریدم  حالمو  بپرسن

اخه میدونی  ولنتاین و کادو  و ... بهونه ای هست  برای این که

تابگیم دوستت دارم 

ای کاش  اینو درک کنیم بابا امروز هستیم فردا نه

دور زدن  کسی  یا دروغ  وصداقت و مرام  و چراباید جایگزینه

عشق و صداقت میکنیم

کاش وقتی  کسی با یه کسی دیگه اشنا میشه

و یه رابطه عاشقانه برقرار میکنه

بگه چرا داریم این رابطه رو بر قرار میکنیم

و جوابشان جز این نباشد

که دوتا دل میخواهد که یکی باشه و

توی دلها محبت و عشق و صداقت و بیارن

نه این که  تو فکر  دور زدن طرف باشیم یا فکر یکی هست دومی باشه

یا به فکر خیلی چیزای دیگه مثل پول کشیدن و  هزار چیزه دیگه

و اخرش  برو خدا نگهدار

ببین ما ادماااااااااا چقدر  بدبختیم

که با یکی  دوست میشیم  اجازه میدیدم طرف عاشق ما بشه

بعد به سرش  کلی درسر جور کنیم

شب و روز و بگیریم ازش  کلی خرج کنه از رو عاشقی

بعد کادوی ولنتاین از نو گرون راضی بشیم

و در اخرش خدا حافظی هم نکنیم 

واقعاااااااااا ارزش داره این کارا یا این که صداقت داشته باشیم

عاشق واقعی باشیم و یا این که اگه کسی از ته دل عاشق شد

ارزش بدیدم  و نگه داریمش 

 کادو  پول  و ... نمی ماند

ولی یه عشق واقعی میماند

وما چقدر ساده اینو نمیتونیم باور کنیم

میشه  با یه شکلات هم دل کسی رو شاد کنی

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1392ساعت 20:55 توسط حسین| |

از ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ : چه کسی ﺭﺍ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ ؟

ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ خندید و ﮔﻔﺖ: "ﻋﺸﻘﻢ" ﺭﺍ...
ﮔﻔﺘﻨﺪ : "ﻋﺸﻘﺖ" ﮐﯿﺴﺖ ؟؟ ﮔﻔﺖ : "ﻋﺸﻘﯽ" ﻧﺪﺍﺭﻡ !!
...
ﺧﻨﺪﯾﺪﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﺑﺮﺍﯼ "ﻋﺸﻘﺖ" ﺣﺎﺿﺮﯼ ﭼﻪ کارها ﮐﻨﯽ....؟

ﮔﻔﺖ : ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻋﺎﻗﻼﻥ ﻧﻤﯿﺸﻮﻡ، ﻧﺎﻣﺮﺩﯼ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻢ...، خیانت نمیکنم...
دور نمیزنم.... وعده سر خرمن نمیدهم...دروغ نمیگویم..خیانت نمیکنم....

و ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﺍﺷﺖ، ﺗﻨﻬﺎﯾﺶ ﻧﻤﯿﮕﺬﺍﺭﻡ، ﻣﯿﭙﺮﺳﺘﻤﺶ...
ﺑﯽ ﻭﻓﺎﯾﯽ ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ، ﺑﺎ ﺍﻭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻮﺩ ..
برایش فداکاری خواهم کرد..ناراحت و نگرانش نمیکنم...غمخوارش میشوم...

ﮔﻔﺘﻨﺪ : ولی ﺍﮔﺮ ﺗﻨﻬﺎﯾﺖ ﮔﺬﺍﺷﺖ ...، ﺍﮔﺮ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﻧﺪﺍﺷﺖ ..، اﮔﺮ ﻧﺎﻣﺮﺩﯼ ﮐﺮﺩ ، ﺍﮔﺮ ﺑﯽ ﻭﻓﺎ ﺑﻮﺩ..اگر ترکت کرد ﭼﻪ...؟

اشک بر چشمانش حلقه زد و ﮔﻔﺖ : ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﻧﺒﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﻦ "ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ" ﻧﻤﯿﺸﺪم..

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392ساعت 23:11 توسط حسین| |

هوا تاریک و  من پای عکساتم 

 نمیتونم بخوابم اخه دل تنگ چشماتم 

توی چی  ؟ تو چی ؟ خوابی

دارم حرفاتو دوره میکنم

شبا بد جوری بی طابم

الان تنها نشستم با خودم

اره درگیر رویاتم 

تو چی ؟ تو چی ؟ خوابی

تو یادت نیست حرفاتو 

چی بوده بین من با تو 

توی که رفتی و گفتی

دیگه از زندگیم بیرون بکش پاتو 

نمیتونه دیگه هچی ببنده راه اشکامو

اخه پر کرده تو قلبت  یکی یه مدته جامو

دلم شور میزنه واست 

نذار ناراحتت باشم 

نمیدونی چقدر سخته

همش دلواپست باشم 

تو یادت نیست حرفاتو 

چی بوده بین من با تو 

توی که رفتی و گفتی

دیگه از زندگیم بیرون بکش پاتو 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1392ساعت 0:24 توسط حسین| |

به چه قیمت منو تنها با خودم گذاشتی رفتی

با یه سنگ بی وفایی دلمو زدی شکستی

تو نباشی دل خسته ام پر درده خیلی سرده

رو درخته فصل پاییز  مثل برگ سرد زرده

نگو عشقم دیگه دیره  که دل من زود میگیره

بیا پیشم تا همیشه  نفس من جون بگیره

اما انگار بیخیالی  از چی من گله داری

تو ی جاده منو تنها با حسودا جا میزاری .

اون گل سرخی که دادی مونده با عکسات  یه گوشه  من از دلت خبر دارم الان دارم  الان واسه اون میجوشه  رفتن تو یه  قصه شد نوشتمش  تو دفترم میمونه این قصه  تلخ همیشه توی خاطرم 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1392ساعت 23:41 توسط حسین| |

عزیز جونم برس به دادم                         فدات بشم من  برس به دادم

اینه جوابم  دوست میدارم                      اگه که میشه بمون کنارم

بیا بگم که  واست میمیرم                     بدون تو  از این دنیا سیرم

مگه میمردی  بهم میگفتی                  من و میخواستی بهم میگفتی

خیلی واقته واست یه دل زار گریه نکردم

خدا خودش میدونه که یه بار خطا نکردم

 

 

بیا دیگه تحمل اینقدر انتظار و ندارم

نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1392ساعت 23:19 توسط حسین| |

 

Ayrılık küçük sevgileri oldurur ama büyük sevgileri güçlendirir. Tıpkı rüzgârın mumu söndürüp yangını güçlendirdiği gibi... Bizim de sevgimiz hep yasayacak ve daha da güçlenecek sevgilim. Nice sevgililer günlerinde birlikte olmak dileğiyle

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1392ساعت 22:42 توسط حسین| |

بیشتر از ان که تصور کنی  خیانت دیده ام  وبیشتر از ان که باور کنی  قلبم را شکستن

اما تو  اما تو  نه خیانت کردی و نه قلبم را شکستی 

تو جگرم را اتش زدی

زبانم میگوید به امید روزی که  روزگارت سیاه تر از پر کلاغ

تیره تر از غروب  وغمگین تر از دم جدایی باشد

اما دلم میگوید  به امید روزی که

اشیانت بالاتر از اشیانه عقاب چشم انداز نگاه ات زیبا تر از بهشت

بر لبانت لبخند  و صد هزار پری کنیزت باشند

تو که تازه رسیدی از گر به راه

تو که تازه به دل ما رسیدی

تو چه جوری مارو دیونه دیدی ؟

تو چه جور نقشه برامون کشیدی؟

عمریه که عاشق خدایی این دل ما

اخر خطه و باز فدایی این دل ما

تو یکی بیا و  از پشت دیگه خنجرش نزن

زلفقار عشقتو تو یکی بر سرش نزن

دل مارو تو دیگه در به در این در و اون درش نکن 

گل ما روبه خزونه تو باعشقت دیگه پرپرش نکن

بیچاره خوش باور و ساده و پاک دل ما

واسه یک ذره وفا عمری هلاکه دل ما

بیا با ما تو یکی از ته دل یار بشو

راست راستی  بیا با ما عمری گرفتار بشو

تو که تازه رسیدی از گر به راه

تو که تازه به دل ما رسیدی

تو چه جوری مارو دیونه دیدی ؟

تو چه جور نقشه برامون کشیدی ؟

نکنه حوس گریبون دلت رو بگیره

نکنه تا جون گرفت  دوباره این دل بمیره

نکنه اشک مارو تو هم بخوای دربیاری

نکنه حوصله مونو  تو بخوای سر بیاری

ما دیگه حوصله حرفای پوچو نداریم

ما دیگه خسته شدیم طاقت کوچ و نداریم

سر به سرم بذار ولی سر به سر دلم نذار

یه باری از دوشم بگیر مشکل رو مشکلم نذار

نکنه اشک مارو تو هم بخوای در بیاری

نکنه حوصله مونو تو بخوای سر بیاری

ما دیگه حوصله حرفای پوچو نداریم

ما دیگه خسته شدیم طاقت کوچو نداریم

بیا با ما تو یکی از ته دل یار بشو

راست راستی بیا با ما عمری گرفتار بشو

ای زاده هفت پشت اصالت

در مکتب عشاق اگر این بود جوابت

لعنت به تو  ذات خرابت

ای شنا گر قابل  تو اب نمیدیدی

بازیچه شبگردان مهتاب نمیدیدی

ای زاده هفت پشت اصالت

تفسیر تو این بود اگر از اصل نجابت

لعنت به تو  و  ذات خرابت

اینک تو و این مرداب

اینک تو این مهتاب

بیداری اگر این است رفتیم دگر در خواب

ای کرم بدن شب تاب

به به چه قشنگی تو در این نقش بر ابت

لعنت به تو و ذات خرابت

رفتیم و از این رفتن

بسیار تو را بخشید

ازادی و  قلب تو بر رفتن ما خندید

ان تازه رس نو بر گر حال مرا پرسید

 او شکر خدا گفتم و راضی زثوابت

لعنت به تو و ذات خرابت

بر اصل و نصب باری

ای اصل و نصب  عالی

ای کاش نبینی تو  ان رو که پامالی

ای عاشق پوشالی

اینک تو  و جولانگه  مستان شرابت

لعنت به تو و ذات خرابت

ای عاشق پوشالی

گفتم که گلی

افسوس پا تا به سرت خاره

ای بی خبر و مدهوش

این مستی و پیروزی چند است و نه بسیاره

سقای هزار تشنه اواره

سیراب شدن جملگی از اب سرابت

لعنت به تو  و ذات خرابت

در اینه ات بنگر حیوان صفتی بینی

حاشا مکن این باور  این دست تو نیست اینی

این است ترازوی عدالت

تو پادشاه مکر و رزالت

ارزانی ان تازه رس خوش قد و قامت

تو پیش کش و قصه ما هم به سلامت

ای زاده هفت پشت اصالت

تفسیر تو این بود اگر از اصل نجابت

لعنت به تو و ذات خرابت

پایان سخن بشنو

این قائله شد از نو

در مکتب عشاق اگر این بود همه صبر و قرارم

گر حوصله این بود و چنین پا به فرارم

اینگونه اگر گربه صفت بودم و حاضر به جوابم

لعنت به منو  عشق و بر این ذات خرابم 

اینک تو  و این مرداب 

اینک تو و این مهتاب

بیداری اگر این است  رفتیم دگر در خواب

ای کرم بدن شب تاب 

به به چه قشنگی تو در این نقش بر ابت

لعنت به تو و ذات خرابت

مرحبا

مرحبا چه قلب سنگی داشتی تو

چه دل شهر فرنگی داشتی تو

مرحبا به این همه عشق و وفا

چه دل زبر و زرنگی داشتی تو

به خیالم که تو شاه پرییونی

با وفایی  خوب و پاکی مهربونی

به خیالم که اگه وفا کنم من

قدر این مهر و وفا رو تو  میدونی  

به خیالم که  تویی عصای پیریم

توی دستات دستای منو میگیری

به خیالم که در این عهد جوانی 

لحظه ای رو بی وجودم نمیمونی 

چه خیال پوچ و چه فکر محالی 

همه قصه همه رویا همه والی 

دنبال  یه روزنه یه روشنایی

گشتم و ندیدم اما جز سیاهی

مرحبا

مرحبا چه قلب سنگی داشتی تو

چه دل شهر فرنگی داشتی تو

مرحبا به این همه  عشق و وفا

چه دل زبر و زرنگی داشتی تو

منو بگو

منو بگو چه ساده دل چه ساده و چه خوش خیال

زیر چه ابر تیره ای

باز کرده بودم پر و بال

تورو بگو

تورو بگو چه بی وفا

انگار نه انگار با منی

نشستی با رقیب من

حرف از محبت میزنی

مرحبا چه قلب سنگی داشتی تو

چه دل شهر فرنگی داشتی تو

مرحبا به این همه عشق و وفا

چه دل زبر و زرنگی داشتی تو

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1392ساعت 23:53 توسط حسین| |

میدونی؟

دل كه رنجيد از كسي ، خرسند كردن مشكل است ، شيشه بشكسته را پيوند كردن مشكل است ، كوه را با آن بزرگي مي توان هموار كرد ، حرف ناهموار را هموار كردن مشكل است


سلامتی همــه اونــایی که خــوبــی کردن ولی بدی دیدین ,
رفاقت کردن ولی نارفیقی دیدن ,
راست گفتن ولی همش دروغ شـنیدن ,
واسه همه دست رفاقت دراز کردن ولی رو دست خوردن ,
هیچ کس رو تنها نذاشتن ولی تنها مـــوندن…


به خیالت نمیفهمم یواشکی مرا درخاطراتت مرور میکنی ؟

کاش تو این قدر مغرور نبودی ...


تا بود همین بود

همیشه دلتنگ کسی هستیم که نیست

و حوصله کسی رو نداریم که هست

بعد شکایت میکنیم از تنهایی هامون


ﺑﺨــــــــــــــــــــــــــﻮﻧﺶ . . .
* ﭘﯿﮏ ﺍﻭﻝ ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﻭﻥ ﺳﺮﺑﺎﺯﯼ ﮐﻪ ﺗﻮ ﭘﺎﺩﮔﺎﻧﻪ ﻭﻣﻮﻗﻊ ﺷﺎﻡ
ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺖ
ﺩﺧﺘﺮﺵ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻪ ! ﺍﻣﺎ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺩﺍﺭﻩ ﺷﺎﻡ ﻭﺑﺎﯾﻪ ﭘﺴﺮﻩ ﺩﯾﮕﻪ ﺗﻮ
ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ...

ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ.
* ﭘﯿﮏ ﺩﻭﻡ ﺏ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ ﻓﻬﻤﯿﺪ ﻋﺸﻘﺶ ﺑﺎ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ
ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺭﻓﯿﻖ ﺷﺪﻩ
ﺯﻧﮓ ﺯﺩ ﻭ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺖ : ﺳﻼﻡ ﺁﺑﺠﯽ !!!
* ﭘﯿﮏ ﺳﻮﻡ ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻧﻤﯿﮑﺸﻪ ﭼﻮﻥ ﺩﺍﺭﻩ ﯾﻪ
ﻋﻤﺮ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ
ﻣﯿﮑﺸﻪ ...
* ﭘﯿﮏ ﭼﻬﺎﺭﻡ ﺑﺴﻼﻣﺘﯽ ﺳﺮﺑﺎﺯﯼ ﮐﻪ ﺍﻭﻧﻘﺪﺭ ﻧﺎﻣﻪ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﻧﺎﻣﺰﺩﺵ
ﻋﺎﺷﻖ ﭘﺴﺘﭽﯽ
ﺷﺪ !!!
* ﭘﯿﮏ ﭘﻨﺠﻢ ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﻭﻧﯽ ﮎ ﺭﻓﺘﻮ ﺗﻨﻬﺎﻡ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭﻟﯽ ﻫﻨﻮﺯﻡ
ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺗﻮﻟﺪﺵ
ﺭﻣﺰ ﮔﻮﺷﯿﻤﻪ !
* ﭘﯿﮏ ﺷﯿﺸﻢ ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻫﻤﻪ ﺍﻭﻧﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻟﺸﻮﻥ، ﻫﻮﺍﯼ ﺍﻏﻮﺵ
ﻋﺸﻘﺸﻮﻥ ﺭﻭ
ﮐﺮﺩﻩ ﻭﻟﯽ ﺟﺰ ﺯﺍﻧﻮﻫﺎﯼ ﻏﻢ ﭼﯿﺰﯼ ﻭﺍﺳﻪ ﺑﻐﻞ ﮐﺮﺩﻧﺸﻮﻥ،
ﻧﺪﺍﺭﻥ ...
* ﭘﯿﮏ ﻫﻔﺘﻢ ﺑﺴﻼﻣﺘﯽ ﺍﻭﻥ ﺑﺎﻣﺮﺍﻣﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺩﺍﺩﮔﺎﻩ ﺑﻪ ﺭﻓﯿﻘﺶ
ﮔﻔﺖ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺭﻓﺎﻗﺖ
ﺗﺎﻭﺍﻥ ﺩﺍﺭﻩ ﻣﻨﻢ ﺗﺎﻭﺍﻧﺸﻮ ﻣﯿﺪﻡ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﮐﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﯿﺴﺖ ﻣﺎﻝ ﻣﺮﺩﻩ .
ﺣﺮﻑ ﺍﺧﺮﺵ
ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﻋﺸﻘﻢ ﺑﺎﺷﻪ . ﺭﻭﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﻋﺸﻘﺶ
ﮔﻔﺖ ﻋﺸﻘﻢ
ﻣﻨﺘﻈﺮﻡ ﺑﺎﺵ ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺑﺎ ﺑﻐﺾ ﮔﻔﺖ ﺳﻼﻡ ﺩﺍﺩﺍﺵ
ﺳﻼﻡ ﺯﻥ ﺩﺍﺩﺍﺵ.
* ﭘﯿﮏ ﻫﺸﺘﻢ ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﭘﺴﺮﯾﮑﻪ ﺗﻮﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﻋﺸﻘﺶ ﺭﻭ ﺗﻮ ﺩﺳﺖ
ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺩﯾﺪ
ﻭﺩﺍﺩ ﺯﺩ ﺍﻫﺎﯼ ﻏﺮﯾﺒﻪ ﻣﻮﺍﻇﺐ ﻋﺸﻘﻢ ﺑﺎﺵ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻫﻢ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺑﺎ
ﺍﻧﮕﺸﺘﺶ ﺑﻪ
ﭘﺴﺮﻩ ﻧﺸﻮﻥ ﺩﺍﺩ ﮔﻔﺖ ﻣﯿﺸﻨﺎﺳﯽ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺩﯾﻮﻧﺴﺖ
* ﻭ ﭘﯿﮏ ﻧﻬﻢ  ﺑﺴﻼﻣﺘﯽ ﺍﻋﺪﺍﻣﯽ ﮐﻪ ﺟﺮﻡ
ﺭﻓﯿﻘﺸﻮ ﮔﺮﺩﻥ ﮔﺮﻓﺖ ﻭﭘﺎﯼ ﺟﻮﺑﻪ ﺩﺍﺭ ﮔﻔﺘﻨﺪ
ﺣﺮﻑ ﺍﺧﺮ؟ ﮔﻔﺖ ﺑﻪ ﺭﻓﯿﻘﻢ ﺑﮕﯿﺪ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﻢ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﺮنیامد
 
پیک  اخرم به سلامتی  اونی که میدونم اینارو میاد میخونه 

 


 

 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1392ساعت 20:14 توسط حسین| |

ما همیشه عاشق چیزایی میشیم که میدانیم برایمان موندگار نیستن و همیشه متنفریم و ازش فرار میکنیم چیزی که واقعآ متعلق به ماست و این حقیقت تلخیست که حتی حاضر نیستیم در موردش بیندیشیم دقیقآ ماجرای عشق هم همینه ما عاشق کسی میشیم که به ما متعلق نداره و میدونیم برامون موندگار نیست و از کسی که واقعآ عاشقمونه و متعلق به اونیم فرار میکنیم و حاضر نیستیم در موردش حتی یه لحظه بیندیشیم اما اینو به یاد داشته باشین که :
"روزی تعلق ما رو در خود خود غافلگیر میکند" و "و وختی در آن آرامش یافتیم و سرمون به سنگ خورد " ،"متوجه میشیم این دنیای واقعی ماست و این زندگی موندگارترین زندگیست تا ابد که ما ازش فرار میکردیم "
و او "هر لحظه به ما نزدیک و نزدیکتر می شه بدون اینکه متوجه بشیم غافلگیرمون میکنه"
عاشقان یه خورده به متعلق بیندیشید از عشق واقعی فرار نکنین حتی اگرم نپذیرید او غافلگیرتون میکنه !

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392ساعت 0:56 توسط حسین| |

مدتیست ننوشته ام و دیگر دستانم قلم را نمی شناسد اما جذبه ی عجیبی آن را به سمت

دفترم می کشاند.مدتیست غم سنگینی بر سینه میکشم اما مجال گریه نداشتم.

اکنون از من باقی مانده است مردی تنها که با شال و کلاه و پالتوی معمولی...


در کوچه های سرد و بی عبور قدم میزنم

تنهای تنها و سیگاری در لای انگشتان و کوله ای از افکار موهوم.

به دنبال خودم میگردم نمی دانم آخرین بار آن را کجا جا گذاشتم.

مدتی باید به دور باشم از همه چیز.می خوام برم اما وقتایی که می خوای بری تازه میفهمی که

دلت همرات نمیاد.

چمدانم رو میارم و تمام غصه های دوست داشتنیم رو توش میریزم و برش میدارم میرم

یه جایی که هیچکی منو نشناسه.یه جای دنج جایی که

آژانهاش عاشقا رو تو روز روشن خفت نمیکنن.اونها رو میفهمن.جایی که صبحهاش لبخندای

زورکی تحویل آدم ندن.برم جایی که لبخند خدا رو ببینم.

من اونجا حتما نور رو می بینم در متن لحظه ها.برم کمی نفس بکشم هوای خوب هم هست...

اونجا که برم هر چی دلم بخواد فریاد میزنم جای تو هم فریاد میزنم.

آخه اونجا صدای من به گوش خدا میرسه.

دلم می خواد کنار تو بشینم الآن.زل بزنم به چشمات و هیچی نگم و تو

خودت یه دنیا حرفی که تو نگاهم نهفتست رو بخونی و لبخندی بزنی که

بدونم فهمیدی چقدر دوستت دارم.

دلم شراب ناب می خواد و دستای تو و فدم زدن تو برفایی که از پشت پنجره دارم میبینم.

هیچی نگو من واقعا تنهای تنهام...
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1392ساعت 1:15 توسط حسین| |

چقدر خوب است که وقتی نفست بالا نمی آید ؛

کسی حرفهای بغض شده در گلویت را جایی نوشته باشد ...!!!

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1392ساعت 1:11 توسط حسین| |

اگر بدانی جایگاهت کجاست ،
مرا باور میکنی
اگر بدانی چقدر دوستت دارم ،
درد مرا درمان میکنی
تو عزیزی برایم ، تو بی نظیری برایم ،
حرف دلم به تو همین است ،
قلبت می ماند تا آخرین نفس برایم

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1392ساعت 1:9 توسط حسین| |

تو هم  رفتی چون معنی عشق رو هنوز نمیفهمی و نمیدونی عشق چیست ؟؟؟؟

معنی محبت  و میدونی ولی جواب محبت و اصلا نمیدونی ؟

ولی من همیشه میگم ان کس که از من گذشت واسه من درگذشت  روحش شاد و یادش فراموش

اصلا برا من مهم نیست  چون فکر میکنی من هیچی ندارم ولی در اصل دارم ولی کجاست چشم بینا

من تا به حال از خودم به کسی تعریف نکردم و نگفتم چی دارم چی ندارم  چون متنفر از  خود پسندیم ولی تو

کاری کردی که منم جوابشو باید میدادم که دادمو شدم خود پسند ولی در اصل اشتباه فکر میکنی چون من خودم و

مثل بعضی هاااااااااا اون بالا بالا ها  نمیبینم  و  یا فکر نمیکنم  که  از دماغ فیل افتادم  نه فقط یه ادم معمولی هستم

نمیدونم تو این بازی  کی برنده هست و کی بازنده 

ولی من فقط میدونم که  من کسی رو از دست دادم که  دوستم نداشت  و تو کسی رو از دست دادی که دوست داشت همین

تو هنوز معنی دنیا چرخ و فلک هست و نمیدونی یعنی چی ؟ چون تجربه نداری  به اون خاطر

ولی من برات معنی میکنم  دنیا مثل چرخ فلک هست  یعنی دنیا میچرخد و وقتی چرخ فلک میچرخد  ادم همه روشو میبینه  حالا دنیا هم میچرخه و ما هم همه روشو میبینیم

فکر نکن ما هم اینجور میمونیممممممممممم

حالا اون پست ها رو که برات نوشتمممممممممممم و تغییر میدم  چون اشتباه کردم 

نوشتن  باید ارزش داشته باشه و ارزش بدن 

ومن این ارزشو نمیبینم 

 

 

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1392ساعت 13:37 توسط حسین| |

میدونستی که خاک فرش منه رفتی نموندی
چرا بخت سفید و به سیاهی نشوندی
میدونستی فقط تورو دارم رفتی نموندی
چرا مرغ امید و از این خونه پروندی
درویشمو دنیا واسم یه مشت خاکه ...

همه دارو ندارم فقط یک دل پاکه
میدونستی که خاک فرش منه رفتی نموندی
چرا بخت سفید و به سیاهی نشوندی
درویش رو هر گلیم پاره شب رو سر میاره
قطره با یه دریا براش فرقی نداره
میدونستی که خاک فرش منه رفتی نموندی
چرا بخت سفید و به سیاهی نشوندی
میدونستی فقط تورو دارم رفتی نموندی
چرا مرغ امید و از این خونه پروندی

اخه چراااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1392ساعت 0:27 توسط حسین| |

کسی نیست به من بگه بابا تو کجااااااااااااااااااا و ان اکجااااااااااااااااااااااااااااااا بابا بیا ارز همه بیخیالشووووووووووو

این روزاااااااااا کسی خریدار عشق نیست و دل هااا تنهاااااااااااا و زندگی سرد .

همه دنبال کسی میروند که جواب منفی میگیرنن یا خیانت میبینن .

دیگه حسی برام نموند نمیخواممممممممم بنویسممممممممممممممممم نمیخوام دیگه حرفی بزنممممممممممم

بصاتمو جمع میکنم میرم از دل میرم از بر همه  میرم دیگه خسته امممممممممم داغونممممممممممم و داغونننننننننننننننننننن و داغونننننننننننننننننننننن

به هرکی میرسم و هر کسی چیزی میگه میگم حق باشماس . امروز هم تولدم بود لعنت به این روز این روز یعنی شروع مصیبت های من و شروع شانس بد من .

با این اوعضایی روحیم میگن ایشلا ۱۰۰ ساله بشی با این دیگه نمیخوام فردارو ببینم چه برسه به ۱۰۰

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1392ساعت 21:40 توسط حسین| |

چند جمله از ته دلم.

 اونی که از من گذشت، واسه من درگذشت!

 روحش شاد و یادش فراموش!!……یاد گرفتم

 این بار که دستانم یخ کرد، دستان کسی را نگیرم!

جیب هایم مطمئن ترند عزیزم 

 یا 

 دست کسی رو میگیرم که لیاقتش خیلی زیاده

به خاطر ان کس میمیرم ارزش داره .

 نگاهمو به خودت نگیر!

من به اشتباهی می نگرم!. دنیارو به اشتباهی میدیدم

دنیا رو می بینی؟

 حرف حرف میاره، پول پول میاره، خواب خواب میاره؛

 ولی 'محبت'، "خیانت" میاره

البته  برای تو اینطور هست

 ضمنا دور از جون عشقم که گل هست

 

پرنده اى که رفت بگذار برود . هواى سرد بهانه است هواى دیگرى درسر دارد!!!

مثل تو که هوای دیگری در سر داشتی

و

کلی خیانت کردی البته بیشتر به خود نه به من

چون توی که منو از دست دادی

ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻫﺎ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﻧﻤﯽ ﺑﺮﺩ!ﻧﺰﺩﯾﮑﯽ ﻫﺎﯼ ﺳﺮﺩ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﺎﺑﻮﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ

خیابان یه طرفه هم باشد؛ باز چپ و راستم و میرم....!

چون هم از دوست خوردم، هم از دشمن.……

بعضی زخمها هست که هر روز صبح باید پانسمانش رو بازکنی

و

روش نمک بپاشی تا یادت نره دیگه سراغ بعضی آدما نباید رفت

کاش همه میدانستن دل بستن به "کلاغی که دل" دارد، بهتر است از "طاوسی که زیبایی" دارد 

الان دلم پیش طاوسی گیره که دل مهربونی دارد

 کاش میشد انگشت را تا ته حلق فرو کرد و بعضی دلبستگی ها  و خاطرات را یکجا بالا آورد

شاید بعضی وقتا راه رو عوضی برم ولی مهم اینه که  دیگه هیچوقت با یه عوضی راه نمیرم

وفاداری آدم ها رو "زمان" اثبات می کنه نه "زبان"

اخرش فهمیدم با تو بودن

 نه اسمش عشقه، نه علاقه، نه حتی عادت، "خریت محضه"! 

 زندگى به من آموخت: که"هيچ چيز از هيچ كس بعيد نيست"

به جز ان کس که واقعا دوست داره

این جمله رو هرگز فراموش نکن : "

برای بعضی ها دوست دارم دروغی خیلی زیاده چه برسه صداقت

و

کلی عمر حدر کردن

و

برای دوستت دارم بعضی ها؛ مرسی هم زیاد است

حرف آخرم: من با کناریات و با این همه نامردیات  کنار نميام؛

 از کنارت میرم! و خیلی وقته رفته ام

و به اینم خیلی خوشحالم

اینو به ان کس مینویسم  که دیگه اصلا ازش نمی نویسم ( این اخرین پست بود که به تو نوشتم ) . چون فهمیدم که باید به ان کس و از ان کس نوشت که ارزش داشته باشه. ولی این پستو  به ان کس نوشتم که همش خیانت دیدم  و ارزش نداره  ( و این پست اخری بود که از ادمای بی ارزش مینویسم )ولی خدارو چه دیدی حالا که نه خیلی وقته  کسی رو دارم که یه تار موشو به یه دنیا و به توی که فهمیدم ارزش نداری نمیدم .  واز این به بعد به عزیز دلم مینویسم. دوست دارم عزیز دلم

 

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1392ساعت 23:12 توسط حسین| |

نمیدانم این دنیا  چرا اینجوری هست و گناه من چیه ؟؟؟؟؟

هرکی رو دوست دارم و میدونه زود منو ترک میکنه

اخه چی هست گناهم ؟

دروغ نمیگم به اون خاطر؟

صادق هستم به اون خاطر ؟

بی مرامی نمیکنم به اون خاطر ؟

پس چی هست بگو دیگه

بگو گناهم چی هست ؟

چیز زیادی میخوام ؟

من که یکم دوست داشتن و محبت میخوام

زیاد میخوام ؟

بیا و یکم دوستم داشته باش و بهم بگو دوستم داری

شاید هم دوستم داری میترسی بگی

فکر میکنی اگه بگی تکراری میشی برام ؟

نه اصلا تکراری نخواهی شد برایم هیچ وقت و

تو هیچ شرایطی تکراری نخواهی شد برایم

دوست دارم همیشه


ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تورا

خبر از سر زنش خار جفا نیست تو را

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تورا

تا اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را

جان من

 سنگ دلی دل به تو دادن غلط است

رفتن و لاست زکوی تو ستادن غلط است

تو نه انی که غم عاشق زارت باشم

دیگری جز تو مرا این همه ازار نکرد

انچه کردی تو به من هیچ ستم کار نکرد

 بشنو پند و مکن قصد دل ازورده خویش

ور نه بسیار پشیمان شوی از کرده خویش

تقدیم به کسی که میدونه دوستش دارم

 

نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1392ساعت 22:4 توسط حسین| |

با این همه هنگامی که می خواهم اینها را به تو بگویم و یا بنویسم..


واژه ها حتی نمی توانند ذره ای از ژرفای احساساتم را بیان کنند..


گرچه نمی توانم جوهر این احساسات شگفت انگیز را بیان کنم..


می توانم بگویم آنگاه که با توأم چه احساسی دارم..


آنگاه که با توأم احساس پرنده ای را دارم که آزاد و رها در آسمان آبی پرواز می کند.


آنگاه که با توأم چون گلی هستم که گلبرگهای زندگی را شکوفا می کند.


آنگاه که با توأم چون امواج دریا هستم که توفنده و سرکش بر ساحل می کوبند.


آنگاه که با توأم رنگین کمانی پس از توفانم که پر غرور، رنگهایش را نشان طبیعت می دهد.


آنگاه که با توأم گویی هر آنچه که زیباست ما را در برگرفته است.


اینها تنها ذره ای ناچیز از احساس والای با تو بودن است.

 

“تو همانی که همیشه به او اندیشیده ام”


“تو برای من مهمترینی در جهان”


“تو همانی که دوستت دارم”

 

شاید واژه عشق را ساخته اند تا احساسی چنین عمیق و هزار سو را بیان کند.


اما باز هم این واژه کافی نیست...


با این همه چون هنوز بهترین است،

 

بگذار بگویــــم و باز بگویـــــــم:


“بیش از عشق برتو عاشقم”


باش با من بهتریــــــنم...

 

این مطالب و واسه ابجی گلم مینویسم و تقدیم به ابجی گلم( الهی که به عشقت برسی و خوشبخت بشی ) 
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1392ساعت 22:35 توسط حسین| |

قانون تو تنهایی من است و تنهایی من قانون عشق

عشق ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت سادگیست

چه قانون عجیبی! چه ارمغان نجیبی و چه سرنوشت تلخ و غریبی!

که هر بار ستاره های زندگیت را با دستهای خود راهی آسمان پر ستاره کنی

و خود در تنهایی و سکوت با چشمهای خیس از غرور پیوند ستاره ها را به نظاره نشینی

و خاموش و بی صدا به شادی ستاره های از تو گشته جدا دل خوش کنی

و باز هم تو بمانی و تنهایی و دوری...

 

تقدیم به ابجی گل گلم ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1392ساعت 22:15 توسط حسین| |

صبح هر روز مادرم غُر زد

خواهرم هِی به من تلنگر زد

 

که بيا زن بگير آدم شو

فارغ از غصّه‌های عالم شو

 

که بيا زن بگير پير شدی

بی‌نهايت بهانه‌گير شدی

 

زن نداری، عبوس و غمگينی

زندگی را سياه می‌بينی

 

زن بگيری هميشه کيفوری

از غم و غصّه تا ابد دوری

 

آسمان رنگ تازه می‌گيرد

از تو دنيا اجازه می‌گيرد

 

شاه داماد می‌شوی پسرم

پادشاهی کن، ای تو تاج سرم

 

هر چه تلخیست می‌شود شيرين

يک نباتیست که... بيا و ببين...

 

زندگانيت می‌شود روشن

ناگهان از شرار ِ تابش ِزن

 

می‌کند روشن از خودش، شب تار

جان تو مثل نور لامپِ هزار!

 

کاملاً روبراه خواهی شد

مثل خورشيد و ماه خواهی شد

 

سر و وضعت رديف... جنتلمن

صاف و صوف و اتو کشيده... خَفَن

 

جمع خواهی شد از خيابان‌ها

از سر کوچه‌ها و ميدان‌ها

 

خانه‌ات توی «کوچه‌ی خوشبخت»

مثل خانی نشسته‌ای بر تخت!

 

***

الغرض گفت و گفت... خامم کرد

عاقبت خر شدم... حرامم کرد

 

خانواده نشست و شورا کرد

هر که از ره رسيد غوغا کرد

 

عمه می‌گفت دختر فاميل

خاله می‌گفت با کدام دليل؟!

 

مادرم فکر دختری زيبا

خواهرم کرده بود فتنه به پا

 

بر سر ما بگو مگو شده بود

الغرض، خانه بَل‌بَشو شده بود

 

تا سر انجام شد قرار چنان

که دهند اين جدال را پايان

 

جمع دنبال دختری باشد

که سری بر تر از پری باشد

 

دختری باحيا و شوهر دوست

که جهان مات حُسن خلقت اوست

 

از هر انگشت او هنر ريزان

پيش قدّش چنار آويزان!!!

 

خاندانش اصيل و صاحب حال

«حال» يعنی که پول و مال و منال

 

- خاندانی که نيست صاحب حال

وصلتش نيست جز عذاب و وبال

 

- هرچه باشد برادرش کمتر

مشکلاتش کم و شَرش کمتر

 

- دختران يکیّ و يکدانه

بهترين همسرند و همخانه

            * * *

بحثشان سوژه خنده بود فقط

باب اشعار بنده بود فقط

 

چه بگويم چگونه و چون بود

مثل فيلم «کتاب قانون» بود

تقدیم به کسی که همیشه به فکر شاد بودن و شاد زندگی کردن منه

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1392ساعت 22:24 توسط حسین| |

 

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید

/گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید


گفتم زمهر ورزان رسم وفا بیاموز

/گفتا ز خوب رویان این کار کم تر آید


گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم

/گفتا که شبروست او از راه دیگر آید

گقتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد

/گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید


گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد

/گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید


گفتم که نوش لعلت مارا به آرزو کشت

/گفتا تو بندگی کن کاو بنده پرور آید

گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد/

گفتا مگوی با کس تاوقت آن سرآید

 

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1392ساعت 23:52 توسط حسین| |

سلام به اونایی که این مطلب و میخونن

راستش نمیدونم  از چی بگم و چی بنویسم  چون دیگه از همه چی خسته

 ام خسته از زندگی خسته از درد و دل خسته از دوست داشتن . ولی دلم

باز میخواد بنویسم باز بشینم پای این وبلاگ و دردهای همیشگی و بنویسم

 چند وقته که نیستم  ولی باز میخوام بیام و بنویسم به هر کجا میرم و

میرسم چیزی از دلم بر میاد مینویسم چاره ای هم جز این ندارم  رو شن 

روی کاغذ  حتی رو دیوارهای اتاقم و  پشت شیشه ماشینم  رو گوشیم و

خلاصه همه جا مینویسم و چون باز میخوام حرف بزنم  حرفای دلم . اگه

علت نبودنم و بگم  علت زیاده ولی عامل همین خستگیم بود  ولی باز به

خودم جرائت دادم مینویسم . میخوام از سر بنویسم که :

گناهم چیست ؟ گناهم چیست که باید من همش درد بکشم  خدایا

ناشکری نمیکنم ولی این دردا رو باید چطوری تو دلم جا بکنم درد بی کسیم

 تنهایم . رو هر کی که حساسم میره و تنهام میزاره .  فکرکنم بیش از یه

ماه که اون رفته اره دیگه نیست  . دیگه نیست به چشمان ابیش نگاه کنم

جون بگیرم  دیگه نیست . حتی عکسایی که رو دیوارم بود اونا هم نیست

عکسایی که کلی به هاشون شبا درد و دل کردم . دلم بستم بهش و رفت

 مجبور بود مثل همیشه . بیش از چهار سال که دلم پیشش و نگاهم تو

چشمانش بود  ولی تو این یه سال بحث فرق میکرد واقعا جوری دیگه ای

بود خیلی وابسته تر از همیشه شدم  و اخرش جدایی . باز از اون ور میرم و

 میگذرم از اونجا ها بهام بودیم و خاطره ساختم باز میگذرم . چاره ای جز

قرص خواب و قرص اعصاب دارم میخورم باز میخوابم ولی باز تو خوابم

باهاتم . چاره ای نمیبینم  دلم تنگ میشه  به مامانش میزنگم به اونم دلم

 تنگ میشه چون همش باهم بودیم چاره ای نمیبینم و فقط از مامانش

میپرسم و سلام میرسونم و از احوالش خبر میگیرم  همین گه میگه خوبه

واسم یه دنیاس وقتی شاد هست منم شاد میشم . من راضیم اونقدر

خوش و خوشحال و بشه حتی با ماشین شاسی بلند بیاد و من و هم کنار

 خیابون ببینه و رد بشه من باز خوشحال میشم و افتخار میکنم که عشق من خوشحاله . منم که از دلتنگی همه چی مینویسم .

دلم بر ان خوش بود که یار من با من خوش است 

یار من بر صدق وفای  عشقم خوش است 

ولی افسوس دیده هایم را عشق ان معشوق گرفت

ندیدم یار من با ان یار بی صدقش خوش است

چون گذشت چند سالی از عمر بی تکلیف من 

دیده بگشودم بر حال این دل بی تکلیف من

دیدم دلم دل نیست

گویا که یک بازیچه بیش نیست .

افسوس  افسوس و هزار افسوس

افسوس که عشق ان یار بی وفا

دیده هایم را باز گرفت و عقلم و بر درست گرفت

ان زمان بود که 

فهمیدم که باز این دل

به چشمان ابی یارم  هنوز هم عاشق است

یار باز هنوزم با این دل بی تکلیف من سر میکند

گه گاهی دیده هایم رو تر میکند

نمی دانم گناه این دل چه بود جز عشق پاک

که ان معشوق کرد اخر دلم بر زیر خاک

دلم مرد ولی من زنده با  ان امید و ان عشق پاک  

میروم اخر با این عشق پاک بر زیر خاک .

به دل گفتمش اخر ای دل حیا کن

دل بکن عاشق نشو با فکر خام 

گفتمش ای دل دیگر نخور فریب چشمان یار

ولی باز دلم از پند من سر میزند

باز به عشقم  چون نسیم هست سر میزند

میکند باز خود را گرفتار عشق او

میکندخود را اخر فدای عشق او .

معمای قصه این است و بس ای یار من 

چرا دلت با ان کس ناکس خوش است ؟

که نیست ان کس یار و غم خوار و همیار تو

بلکه

ان هست شغال دست تیز

میستزد بر زندگیت با تیغ تیز

افسوس که عمر هر دومون گذشت ای یار من

 یا من ندانستم عشق  را با تو حاصل چه هست

یا تو ندانستی که دوست داشتن و دل دادنت حقه که هست .

اینم دل نوشته ای از دلم البته عبرتی از عشق

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1392ساعت 1:37 توسط حسین| |

روزی روزگاری دوتا دوست بود  روزی این دوتا دوست عاشق یه  دختر میشن  زمانی میگذره و به هم نمیگن عاشق شدن تا که این  دختره

متوجه میشه  که  دو دوست هم زمان

عاشق یه دختر شدن  ولی  این دو دوست نمیدونستن عاشق  یه دختر شدن  .

خلاصه  روزی میرسه که دختر به

پسر کوچیک میگه  اگه بخوای من باهات ازدواج کنم  باید تو اون کوه  اتیشی روشن

کنی و تا صبح نذاری اون اتیش

خاموش بشه  از اون طرف هم  به پسر  بزرگ  میگه فردا  تو اون کوه یه اتیش  روشن

خواهد شد  باید اون اتیش و 

 خاموش کنی  تا من باهات ازدواج کنم   پسرا قبول میکنن.  اما وقتی  دوست بزگ که 

 میره اون اتیش و خاموش کنه میبینه  که  اون اتیش که میخواد خاموش کنه  همون اتیش هست که

 دوستش اتیش روشن میکنه میگه چیکار میکنی  پسره هم میگه هیچ  من عاشق یه

 دختری شدم  اما دختره گفته

اگه بخوای به من برسی باید تو اون کوه اتیشی روشن کنی و از شب تا روز باید

نذاری خاموش بشه  پسره  

 بد بخت  دیگه به دوست خودش نمیگه  که منم عاشقشم  و اومدم اتیش تورو

خاموش کنم چون با مرام بود  یه

فداکاری بزرگی   از خودش  مثل  همیشه نشون میده  و به دوستش  کمک میکنه تا

  اتیش روشن بمونه میرن 

هیزم  های که تو کوه بود  کلا جمع میکن اما  پسره میبینه نشد داره خاموش میشه 

  میرن علفهارو  میارن اما باز

نمیشه پسر بامرام  لباساشو  میندازه تو اتیش که نذاره اتیش خاموش بشه 

دوستش هم اینکارو میکنه  اما باز 

فایده نداشت  پسر  باز که میره  دنبال هیزم  چون  پسره بامرام میدونست

هیزمی دیگه وجود نداره و اتیش

خاموش میشه باز از روی رفاقت  و بامرامی خودشو با اتیش میندازه و میسوزه و تا

صبح میشه و نمیزاره اتیش

دوستش خاموش بشه تا  دوستش به قولش بتونه عمل کنه و دختره برسه  در حالی

 که خوش هم عاشق اون  دختره بود

 به سلامتی  رفیقی که هم زمان عاشق یه کس میشن و لی به خاطر رفاقت نارو نمیزنن

 نگی نیست اینجور دوستا شاید جلوی چشمتون هست اما اصلا نشناسین  ولی هست

 

نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1392ساعت 1:21 توسط حسین| |

سلام سلامی به کسی که چند وقته ازم یادی نکرده باز نمیدانم چرا نیستی امیدوارم خوب باشی

میدونی عزیزم این روزا دیگه از نگرونی و دل تنگی میمرم اخه کجای چرا نیستی میدونی تو این شرایط که

 زمین میلرزه نگرونم نمیدونم چرا درد رو درد من میاد با این که هنوز دلم داغ داره و دلتنگ بابام هستم

 فکرت از سرم نمیره میدونی وقتی زمین لرزه افتاد خط ها کلا اشکال زد بعد از خیلی تلاش که به داداش

گلت زنگ زدم حالتو بپرسم رو رد تماس بود اجازه اینم ندارم که به خودت اس بدم خلاصه دارم میمیرم

باز بیا منتظرتمممم

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1391ساعت 15:8 توسط حسین| |

نمیدانم از کجا شروع کنم  دستم سست شدن

سلام  به اونی که واقعا با مرامه

باز مینویسم ولی دردم  اینبار  کمرم را میشکند ولی باورم نیست این سختی و این مشکلاتم

دردم سینه ام را میشکافد  اتشم منو میسوزاند . اینبار میخواهم عشق پدرم را هم بنویسم

عشقی که تا حالا ننوشتم ولی حالا دلم پره  چون دیگر پدرم رو ندارم  پدرم از ما خدا حافظی هم نکرد و

 رفت زیر خاک نمیدانم چه کنم دلم پره از غصه هاس .

پدر در مرام ما اینجوری نبود رسمش که حسینی که همیشه تنها بود تنهاتر بذاری و بری  . رفتی بدون

خدا حافظی . نمیدانم چرا   مثل گل پرپر شدی تو یه مدت کوتاه  برایم باورش سخت هست  که با پای

خودت بری  بخوابی و برنگردی  بری بدون خدا حافظی .

پدر نمیدونم چی بگم جز این که همه دردامو تو میدونستی  اخه خیلی میسوزم برای محبتهای که برام 

داشتی نوازشی که داشتی  اخه ما جز پدر و پسر رفیقی بودیم که هیچ وقت به هم دیگه کلک نزدیم

حالا میدونی چقدر دلم برات تنگه تا به حال اینقدر دلم تنگ نشده بود  . باور ندارم . گاهی گوشیم زنگ

میخورد فکر میکنم تو زنگیدی  میدونی دلم برا اونروزا که  می اومدم از جلوی شرکت برمیداشتمت تنگ شده

اون روز رفتم شرکت دیدم جای خالی تو  کسی نبود که از ته دل از پشت دستگاهت هنوز به کسی

که دانشجو هست بگه ( مهندس؟) دیگه کسی نبود بهم بال و پر بده  هیج باورم نشد که دستگاه سکوت کرده

  دیگه هنرت و با دستای گل روی فولاد بتراشی  من که نه صاحب کارخانه هم نمیتونه بره سری به اتاقت بزنه

 دوستات تو کارخانه نمیتونن فراوشت کنن اون محبتی که برای همه داشتی اون مرامی که داشتی هیچ فراوش نمی شود .

خدا میداند چی میکشم بغضم خفه میکند .   میدونی عصر ساعت که ۷ میشود دیگه نمیبینمت داغون میشم . 

 پدر  میدونی هر کسی شنید که دیگه رفتی  دلشون داغدار شد و گفت حیف که  ادمی به اون خوبی و به اون مرام از دنیا رفت .

نمیدانم چه  کنم  از دنیا سیرم کردی  خیلی دلم میخواد مثل همیشه تنهات نذارم و پیشت باشم  ولی من نمیتونم به امانت بزرگی که برام دادی به دست کسی دیگه بسپارم .

 اونم کسی نیست  جز ( مادرم )  اره یادمه با اینکه پسری بزرگتر از من داری ولی همیشه میگفتی بعد از رفتن من مرد خونه توی  هااا مادرت هم امانتی هست برات مواظب مادر باش  .

دردم یکی نیست پدر مادرم خیلی غصه میخورد  داغونترم میکنه .  وقتی میخوابم به این امیدم که به خوابم بیای پدر همیشه منتظرتم .

 پدر میدونی همه میگن و بنری زدن  و شعری زدن وقتی به این شعر

نگاه میکنم  خوبیات یادم می افته خوبی های که به همه داشتی  برات افتخار میکنم پدر

پدر تو بنر نوشتن     

       سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز 

                          مرده ان است که نامش به نکویی نبرند

واقعا هرکس به این شعر نگاه میکند چشماش  خیس میشود .

ولی دنیا رو خوندم  دنیا خیلی بی مرامه پدر  موقعی که تو بیمارستان بودی  همش نگرون بودیم  همش همه برامون دلداری میداد.

 اونم روز عید که همه دور هم خانواده هست تو نبودی همه دلداری میداد .

 اره اون روز پدرچشم ابی زنگیده بود  چشم ابی که میشناختی پدر اره میشناختی

چشم ابی زنگیده بود بهش جریانتو گفتم  ولی خیلی به روم نیاورم  ناراحتیمو 

 گفتم اگه تونستی گاهی بزنگ چون وضع  دل و روحیم خراب بود  میخواستم برام روحیه بده 

 میدونست که تو مریضی ولی دیگر نه زنگیده برام دلداری داده و نه حال تورو پرسید  پس میبینی که دنیا با ما چه میکند ؟ میدونم تو منو میبینی و صدامو میشنوی  برام دعا کن پدر

پدر میدونی حسین به قولش عمل خواهد کرد هااااااااااا . پدر شبی بیا به خوابم باز صدام کن بگو مهندس به پرهای زخمیم مرهم بذار و بیا درد و دل کنیم .   

            پدر جان :

                   باورم نیست که رفتی و خاموش شدی   

                                                     ترک ما کردی و با خاک هم اغوش شدی

                 خانه را نوری  اگر بود  زرخسار  تو بود

                                                   ای چراغ دل ما از  چه تو  خاموش شدی

نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 23:12 توسط حسین| |

سلام به هرکی که عاشق هست سلام به کسی که قدر یه نفری رو که عاشق خودش کرد و بدونه  بهتر است خلاصه وار بگم سلام به اونی که با مرامه .

این نوشته هام فقط واسه یه نفری هست که یه روز ادرس وبم و گرفت .

ومن میدونم گاهی میاد  ولی نظر نمیزاره   (N)

امیدوارم خوب و خوش باشی  ولنتاین و امسالو امیدوارم به خوشی گذرونده باشی نه مثل من که یه داروی خواب اور بخوری و از اول صبح بخوابی تا شب .

این کار دیونه هاست علتشو بعضی عاقل میدونه ولی باز میگم که چرا ؟ واسه این که همه به همدیگه تبریک میگن و واسه هم دیگه کادو میخرن و هدیه میدن میرن گردش  منم مجبورم که بخوابم تا نبینم .

منم مجبورم به خطی که خاموشه اس بدم که شاید امروز ولنتاین من یادش باشم و روشن که کرد  تحویل داده بشه و اونم واسه من تبریک بگه .

 گاهی به خودم خندم میگیره که به خط خاموش اس میدم  ولی به خطی که روشنه اس نمیدم  چون به حرفت گوش دادم مثل همیشه تا باعث ناراحتی تو نشوم  .

دلم نه ولی خودم از اینقدر انتظار و انتظار و انتظار و اخرشم  تهی و خالی بودن و بدونجواب بودن  خسته میشم .

تورو مقصر نمیدونم  ولی بی وفایی حقم نبود .تورو  مقصر نمیدونم شاید لیاقت نداشتم.

تور رو مقصر  نمیدونم چون اگه کسی باغبانی داشته باشد حتما یه روزی  که مترسکی داشت ان مترسک را فراموش میکند.

تورو مقصر نمیدونم  چون محصول را که برداشتند  بیچاره مترسک ها تنها میمانند.

حالا کم کم میفهم  که من مترسکی بودم  که توی زمین زندگی تو صادقانه و عاشقانه  ایستاده بودم .

ایستاده بودم تا  صدایت را بشنوم .ایستاده بودم نگاهت کنم و با اون چشمای قشنگ ابیت توهم به من نگاه کنی . 

واسه اینکه مترسک زمین زندگیت شده بودم افتخار میکردم . ایستاده بودم  فدایت بشوم ولی تو فراموشم نکنی. 

من مترسک تو شده بودم  بودم  اما نه مترسک بی حرکت و بی جان من مترسکی بودم که دل داشتم مترسکی بودم که عاشقت شده بودم .

 خیلی وقتا ست که تو این زمین تو ایستاده ام  ولی انگار  بیچاره مترسکها بعد از برداشت محصول تنها میمانند 

و من الان تنها ماندم و تو در زندگی شیرین خود مشغول  .

اما دیگر نمیخواهم در زمین  تو بمونم .چون دیگر نمیبنی و شاید نمیدانی ولی تو این زمین بال و پرم شکست  و افسوس تو نیامدی .

حالا مترسک حرفی ندارد  جز دعا  که :

خداوندا با تمام وجودم  زندگی شیرین و سلامتی واست میخواهم. 

 تو تو هم واسه مترسک  دعا کن

چون دیگر مترسک بودن واسه زمین که حاصل ندارد بی معنی و دیگر نمیخواهم مترسک کسی دیگه بشم فقط من مترسک تو بودم و بس .

اما یک حرف دلم مونده  اونم این هست که  درسته مترسک جای و مقامش از باغبان خیلی کم هست  ولی این رو  بدون کار هرکسی نیست که از ته دل مترسک شود .

اما هرگز  باغبانان نمیتونن مترسک زندگی بشن  ولی مترسکها تو عمر یه بار اما فقط یه بار مترسک میشوند اونم فقط واسه یه نفر واسه یه زمین .

اما میتونن تو عمر خود واسه اونایی که باغبان میخوان  باغبان شوند  چون به باغبانها همیشه ارزش میدن . ( منظورم از باغبان اونی هست که باهاش زندگی میکنی )

اگه یه روز بی خیالشون باشی دیگه باغبانی نمیکنن اما کسی که یه عمر مترسک بوده و الان باغبان هست اصلان شکست نمیخورن و همه قدرشنو میدونن .

منم از خدا میخوام واسم قدرت بده تا اینکه به زمینی و که یه عمر واسش مترسک

بودم خارج بشم  تا مزاحم نشم. 

 تا برم و باغبان یه کسی باشم که  خودش بخواد . برم باغبان کسی بشم که وقتی محصول و  برداشت منو هم با خود ببره  فراموش  نکنه .

(میدونی مترسکهای عاشق همیشه از صاحب زمین ( معشوقه خود ) خیلی انتظارات کمی دارن  انتظاراتی در حد شنیدن صدا و یه نگاه ولی یا شرایط زندگی یا نمیدونم شرایط غرور و شرایط دلشون این کار و واسه عاشقان خود خیلی زیاد میبینن حتی بیچاره مترسکهای چون مثل من واسه یه نگاه و صدا دلشونو شاد میکنن و حتی واسه این یه نگاه راضی به مردن و فدا شدن میشن )

مترسکها  میروند شاید روزی  باغبان هم میشوند  اما هرگز فراموش نمیکنن که  یه زمونه ای واسه کی مترسک بودن .

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 17:50 توسط حسین| |

سلام

حال من خیلی خوب نیست  اخه امروز ۱۸ دی هست  یعنی دقیقا  یه سالی دیگه ای از روزی که عاشق شده بودم گذشت ( از روزی که تونستم برای اولین بار حرف دلمو  بهت بگم )  

ولی افسوس  که  من اینجام و اون الان تو دنیای و زندگی خودش اما من

هیچ وقت ناشکری نمیکنم همین که نفس می کشد  سلامتی تو برای من

 خودش یه دنیاس  الان که افسوس میخورم فقط به خاطر اینکه دلم تنگه

چشم انتظارشم که ببینم و صداشو بشنوم  ولی انگاری عزیزم امروز و یادت

 رفته هااااااااا

خاطرات خوبی داریم مگه نه  یادته همیشه میگفتمممممم

زندگی شهد گل است زنبور زمان می مکدش انچه از ان می ماند خاطره هاس  دیدی راست میگفتم

حالا من با یه دنیا خاطره و تنهاااااااا و دلتنگ چشم انتظارتم   

میدونی تو دل خودم یه دفتری پر از خاطره های شیرین و عاشقانه که از تو

واسم مونده رو نوشتم  با قلم عشقت و با جوهر  محبتت که به رنگ

چشماته  نوشتم  و عکست رو  هم به دیوار دلم زدم  که همش دارم ورق

میزنم و خاطراتم و میخونم  و به عکسی که رو دیوار دلمه  نگاش میکنم 

چشام پر می شود  دفتری هم تو دل دارم به نام دفتر غصه هام اونم از

روزی که تو رفتی  واسه خودم درست کردم  نوشته هاش خیلی تکراری

هست  فقط نوشتم  دلم واست تنگه کجایی دلم واسه صدات تنگه کجایی

  جز اینا چیزی ننوشتم  چون به غیر از این غصه ای ندارم اونو هم با قلم غم

و با جوهر اشکای خونینم نوشتم   هرچی هم  تلاش کنم واسه پاک کردن

و دور انداختن این  دو دفتر هرگز نمیتونم و نخواهم تونست  چون تو صندوق

دلمه نمیشه دور انداخت  حتی اگه این صندوق بشکنه دفترام  پاره بشه باز

 نخواهد شد  چون  نوشته هاشو بر روی روح خودم حکاحی کردم  که پاک

نشن راستی نمخوای بهم تبریک بگیییی این روز قشنگ و  گاهی روزای

خوبم  مثل تولد و ولنتاین و ...که انتظار دارم بهم تبریک بگی اونقدر منتظرت

میمونم  بگی اخر خودم به خودم تبریگ میگم  درسته تو شاید نمیبینی و

صدا و نمیشنوی یکم دوری  ولی من روزات یادمه از اینجا گاهی باصدای

بلند مثل دیونه هااااا که دیونم کردی تبریک میگم یا  تو دل خودم تبریگ میگم 

 حالا که امروز یادت رفته  بذار خودم به خودم بگم    ( حسین روز عشقت مبارک )

نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 23:24 توسط حسین| |

ای خدا  ای خدا مهربون تو خیلی مهربونتر از اونی هستی که ما فکرشو میکنیم

میبینی که چقدر خسته و مرده شدم  شاید این حقم بود

خدا جونم تو که دنیا رو خوب قرار دادی پس چرا بده شده 

تو که انسان و  خوب و پاک و صاف و صادق و با رحم قرار داداه بودی پس چی شد

 ای کاش ادم همیشه مثل بچه با رحم و صاف و پاک بود  که وقتی یه بچه دیگه گریه میکنه اونم شروع

کنه به گریه  شاید اون وقت کسی راضی  نباشه کسی گریه کنه و دلش بمیره  ولی افسوس  که نه 

وقتی دلمون و خودمون بزرگ میشیم دیگه اینطوری نیست

الان که  خیلی ها میبینن  چشمم گریون دلم سوزان و مرده و پژمرده شده میدونن به خاطره کی و چیه به حالم

 بی تفاوت شده و شدن 

من که اینطوری نبودم  باهام اینطوری کردن  همش عاشق شدم و دوست داشتم مردم زنده شدم

من که بی مرام نبودم  من که خیانت نکردم همش صاف و صادق بودم  من که به  زندگی عاشقانم حتی

یه دروغم راه ندادم از بچه هم صاف و صادق بودم   چرا بی تفاوت شدن

چرا دنیا انقدر باهام بیمرام شدی  جز مرام و صادقی ازم چیزی دیدی

دنیااااااااااااااااااااااااااااا  بیا و بیمرامی و نامردی رو واسم یاد نده

خدا منو واسه خوبی کردن و خوب بودن افریده

اما عشقم عیب نداره عشقه من باز نمیمیره و زنده هست تو دلمه  باز بامرام و صاف خواهم بود  مثل

همیشه 

 من باعشق تو خواهم مرد  حتی تو بی تفاوت باشی  و فراموش کنی

خلاصه خیلی درد دارم با نوشتنم تموم نمیشه  و بشتر از اینم نمینویسم چون گاهی

دردای من باعث ناراحتی  دوستای خوبم میشه که به اینم راضی نمیشم

شرمنده از دوستان که کسی رو خبر ندادم ضمنا من دیر دیر اپ میکنم علتشم شاید از دردی که نوشتم بدونیین

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 13:48 توسط حسین| |

برگ ریزان پاییز...کوچه و پس کوچه های بازار

سوار بر زین دوچرخه

آرام و خندان...  بی خبر از درد ...رها تر از نسیم  .. نسیمی پاییزی که دلم آواره ی فوج نگاهش شد

پا از رکاب زدن ایستاد ...دل  با نگاهایت تصادف کرد... و من پشت فرمان دوچرخه جان دادم....

من بودم و تو .... منی که تیر نگاهت را خوردم و تویی که همچون نسیم از مشت های من لغزیدی....

هر روز و هر روز مقابل مدرسه ات  بسات عشق گستراندم

پشت دیوار ها به تماشایت  ایستادم 

دلم نفسهایت را میخواست ...جانم را نذر چشمانت کردم

لحظه ها در آمد و شد زمان با التهاب تو غصه هایم را تب دار کرد...

دیگر هیچ نمانده بود از منی که بودم

خودم را نمیشناختم ...باور کردنش برایم سخت دشوار بود

این همان منی بودم که عشق را داستان و قصه پردازی  این و آن می پنداشتم

زندگی چهره ی دیگری به من نشان داده بود

روزها گذشت تا جرات پیدا کردم قدم هامو محکم کنم و نزدیکش بشم

18 دی ماه بود

اون روز امتحان داشتم

توی کوچه منتظر تاکسی برای رفتن به مدرسه بودم که دیدم داره از مدرسه برمیگرده

تصمیم رو گرفته بودم...دیگه صبر کردن وقت کشی بود

سریع شماره ی خودم رو روی کارت نوشتم و بهش دادم

نگاهی رضایت بخش به چشمهای من کرد و رفت

منم رفتم اموزشگاه

توی آموزشگاه ...

لحظه ها رو برای شنیدن زنگ گوشی می شمردم

چقدر عقربه های ساعت کند حرکت میکردند

با کوچکترین صدایی که از گوشی بلند میشد تمام دلم می ریخت...

ولی هر بار کسی دیگه پشت خت بود تا اینکه یک اس ام اس با مضمون (سلام ببخشيد شمارتو دادي گفتي  باهام كار داري  چيكاري داشتي ؟) به دستم رسید

شماره ی ناشناس سندی بود که اثبات میکرد ارسال کننده ی این اس ام اس خودشه...

با شوق و ذوق غیر قابل وصفی وسایلم رو جمع کردم و از آموزشگاه زدم بیرون

ازش برای زنگ زدن اجازه خواستم و بعد کلی اصرار رضایت داد تا صداشو بشنوم

وقتی گوشی رو برداشت هرچی توی دلم بود و تی این همه مدت روی قلبم سنگینی میکرد رو بهش گفتم

و ازش خواستم هیچ وقت ازم نخواد که ازش دوری کنم ... نخواد که دیگه باهاش حرف نزنم

هنوز جمله هام تموم نشده بود که گفت ولی من همینو از شما میخوام...

هر چه قدر اصرار میکردم به هیچ صراتی دست رسی نبود

شاید کسی دیگه قبل من قلبشو دزدیده بود....

وقتی ازش پرسیدم جوابی بهم داد که تمام آرزو هام پشت گوشی تلفن خرد شد

بغضه توی گلوم که از عشق چشمهای آبی رنگش مدت ها نوسان میکرد

با شنیدن دلایل بی انصافانش ترکید....

نمی دونم تو کی هستی که داری قصه ی زندگی منو میخونی

نمی دونم عاشق شدی یا نه

نمی دونم دلت شکسته یا نه

ولی کاش

هیچ وقت عشقت بهت نگه.... بهت نگه ...نگه که من نامزد دارم...نگه

اینجاس که دلت میخواد زمین دهن باز کنه و تو رو ببلعه...

دلت میخواد یکی آنچنان سیلی بهت بزنه که از کابوس شبانت جون سالم به در ببری

دلت میخواد نباشی و نبینی که یکی دیگه جایتو دست عشقت رو توی دستاش گرفته

نباشی وببینی عشقت توی آغوش کسی دیگه خونه کرده و تو اسیر رویا هات شدی.....

هر روز بهش زنگ میزدم و التماسش میکردم

غرورم رو توی کاسه ی قلب شکستم به پشت قدم های رفتنیش ریختم

واسه اینکه سوتفاهمی پیش نیاد مادرش رو هم در جریان گذاشته بودیم

فقظ میخواستم لبخنداشو ببینم حتی از پشت دیوار

دلم میخواست صداشو بشنوم حتی اگر کلماتش ماله دیگری بود

دلم میخواست صداش بزنم حتی اگر بهم نگاه نکنه

دلم میخواست عکس چشمهاشو به دیوارچه ی قلبم بکوبم تا یادم نره من ناکام آبی چشمانش شدم...

تا یادم نره نتونستم یک بار هم که شده  گرمای آغوشت رو مزه کنم

تا یادم نره  دلم  ش ک س ت ه.....

واست هدیه میخرم و تو عشق من رو توی جعبه های کادو ورق میزنی

واست قلب میخرم و عظر میزنم ...تا شاید بوی دلشکستگی هام از روحم بلند نشه

و تو انقدر وسیعی که مهربانی هاتو از من دریغ نمیکنی

چون تو خدای عشقی

نگاهت رو از زخم های بی تویی برنمیداری

از محله ی ما رفتی و من روزهایم شب بودن شد

نگاهایم سرگردان کوچه ها و لحظه های بی تویی گشت

( بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم )

نعظیلات رسید

و حجله ی  عروس روی آوار آرزوهای من آزین شد

چقدر لباس عروس برازنده ی قلب شاهانه ی توست

چشم هامو بستم .... صدای ترک خوردن قلبم از زیر دندان هایم که روی هم فشرده میشد

...صدای پای تو که هم گام با داماد خوش اقبال روحم رو لگد مال کرد و منی قمار زندگی را باختم

اشک با فشار روی گونه ها و گردنم می پاشید و من تو را پشت هاله های اشک نظاره میکردم

افسردگی ها خانه نشین زندگیم کرد

درد و رنج ها کمر جانم را در هم شکست

عشق روی دیگرش را به من نشان داد

ولی خوشحال بودم که خوشبخت میشی ...

شیرینی وصال تو  دعاهای شبانگاهانم را بی پاسخ  گذاشت

فشار پایین .... افتادن در کوچه هایی که بوی تو را کم کم به فراموشی میداد

و من نیازمند حس کردنت بودم

خواستم دستهایم را به سویت دراز کنم اما نشد

خواستم فریاد برآرم اما سکوت بر لبهایم زدند

خواستم خودم را به در و دیوار کوچه ها بکوبم

خواستم  دیگر فردا نباشد

خواستم نگاهت کنم

آه فقظ نگاهت

نگاهت

نگاهت را ترحم دل شکستگی هایم کن

 چون شاید  دیگر عاشقت تو دنیا نباشد

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 23:2 توسط حسین| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت